نامه ای به امام رضا
من پر دلتنگی ام تو دور
از من ! کاش می شد دلتنگی هامو بریزم تو آغوشت و خودمو بچسبونم به سینه ات و مچاله بشم تو بغلت و های های گریه کنم و تو نازم کنی و با دستای مهربونت نوازشم.
اما حیف ! حیف که تو اونطرف زیر آوری از خاک و سنگهای قیمتی و باز اینها همه زندونی آهنهای مشبک طلاکوب. و من این طرف این آهن پاره ها ، زندونی یک مشت گوشت و پوست واستخون که گرسنگی یک هفته ای و تشنگی سه روزه و بی هوایی یک دقیه ای و بی فکری لحظه ای - که این لحظه از ثانیه و از خود لحظه هم کمتره می کشتش !
ببین من کجام و تو کجا؟؟؟؟؟؟
اره ، من اینور ، زندونی این چیزای مزخرف و تو اونور اسیر خاک !
همینه ، شاید همین باشه ، شاید هم حتما همین باشه که هرچه اومدم و در زدم و ناله کردم و گریه سر دادم و مویه پردازی کردم و هی نذر کردم و هی نذر کردم و هی نذر کردم ونیاز آوردم و ناز کشیدم وبعد دست خالی برگشتم.
آه ... آخ از این همه دلتنگی و بی کسی ، و بد تر از آن این سکوت متداوم توست که نه میگی برو ونه میگی بیا !
این سکوت تو که البته شاید داری داد می زنی و من به خاطر فاصله ای که از همدیگه داریم ، نمیشنوم .
و کاش توکه یک کم از ماوراء الطبیعه و غیر طبیعه و کوفت و زهر مار میدونی نزدیکتر می اومدی و دستمو میگرفتی وعلاوه بر اون نذر های خودم شرط و شروط خودتو هم میگفتی و منو از این بیکسی و لا اوبالی و لنگ در هوایی نجات میدادی
نه اینکه ساکت باشی و یا اینکه از دور داد بزنی که این نه به در من میخوره و نه من از دور صداتو میشنوم
شاید از من بدت میاد ، که باز اگه این باشه باید میومدی و یک چیزی از نزدیکتر بهم میگفتی که من باورم بشه
نه اینکه ...
آه... آخ که بعد اون قرار و مدار یک طرفه که فکر میکردم شنیدی و قبول کردی و... آخه همه میگن تو همین نزدیکی هایی و می شنویی و میبینی و معجزه میکنی . اما هیچ اتفاقی نیافتاد. و من داغون و خراب و لت و پار و زمین کش دماغ سوخته و لب آویخته رسیدم خونه و هی گریه کردم و هی گریه کردم و هی گریه کردم.
و حالا چهار ما است که دارم به خودم میخندم که چقدر ساده بودم که به تو اعتماد کردم . خب من مثل همه ی مردم که میان اونجا فکر میکردم که دستت بازه و آغوشت گرمه و ضامن این غریب از همه جا و همه کس _ حتی خودش پیش خدا میشی و کارشو راست و ریس میکنی و میگی : برو خدا به همرات.
فکر اینو نکرده بودم که اگر من زندونی خودم و تن خاکی و هوسهای جور واجورم ، تو هم زیر خاکی و اسیر سنگی و زندونی آهنهای مشبک طلاکوب ، و کاری ازت ساخته نیست و کاری ازت ساخته نیست و کاری ازت ساخته نیست
شایدهم کاری ازت ساخته هست و برای من انجام نمیدی!!!
بی تعارف بگم که : دو ماه بهت فرصت میدم که منو از این بی کسی و لا اوبالی و پادر هوایی نجات بدهی وگرنه به خداوندی خدا و به بزرگی خودت روز قیامت پیش مادرت ازت شکایت میکنم.
===========================================
دوستان من به زودی بر میگردم