تبليغاتX
صدای غربت
داستان ، شعر خاطره ، درد دل
سلام دوستان و سروران گرامی

قول داده بودم که در مطلب بعدی ام یا یک داستان بگذارم یا زندگی نامه خود را

حالا داستان به دلایلی اماده نشده

در این قسمت نگاهی گذرا به گذشته ام دارم که منبع اصلی ان مادر عزیزم است

و از زبان مادرم این مطالب را ویرایش کردم

================================================

به نام خدای اول و آخر

زمستان سال یک هزار و سیصد و شصت پنج هجری شمسی بود در دهکده ای که محصور بهمن و برفکوچ و سرما شده بود و در نتیجه قحطی و گرسنگی و در خانواده ای فقیر و بی بضاعت ، پسری چشم به دنیای ملال آور گشود

که از به دنیا امدنش نه تنها خوشحال نشدند بلکه اورا نانخوری اضافه پنداشتند و روز شب منتظر مرگ وی

قضا و قدر الهی چنین حکم کرد که او علی رغم ناتوانی جسمی اش که ناشی از کمبود غذا و پوشاک بود زنده بماند بر خلاف دیگر نوزادان دهکده

دهکده که نامش ( سبزمنقال است ) در جنوب غرب استان بامیان و در محاصره کوهای سر به فلک کشیده و صعب العبور واقع شده است

زمستان طولانی با تمام بد بختی اش تمام شد اما بلا همچنان ادامه داشت بیماری وبا جنگ داخلی

پسرک بدون ذره ای محبت پدرانه و مادرانه و زیر باد کتک هم سن و سالانش قد می کشید و رشد میکرد

اما سرنوشتش چنین نوشته شده است که لبخند برایش حرام است پس از هر تبسمی باید زار زار میگریست

پدر چوپان ، مادر كارگر ارباب دهكده . پسرک دور از محبت ، بین هم سن و سالان خود بازی میکرد گاهی تفنگ بازی گاهی هم بازی خطرناکتر از ان

در انجا نه عروسک بود و نه اسباب بازی

سنگ بود و ته مانده های گلوله و مینهای خنثی نشده

چهار سال گذشت ... پسرک چون از لحاظ جمسی ضعف مضاعف داشت به خوبی نمیتوانست راه برود و همین دلیل کافی بود که حتی پس از گذشت چهارسال از همراهی و پدر و مادر در صحرا ها و دشتها محروم بماند...

ادامه دارد

========================

امروز دو شنبه بعد از اینکه با استاد عزیزم جناب آقای ترکانی حرف زدم کلی شارژ شدم

و تصمیم گرفتم که این مطلب را هم ضمیمه ی این پست کنم

امیدوارم خوشتان بیاید

پرستوی مهاجر  

وقتی راه رفتن آموختی ، دويدن بياموز

 و دويدن كه آموختي پرواز را

زيرا راههايي كه ميروي جزئي از تو ميشود

 و سرزمينهايي كه مي پيمايي بر مساحت تو اضافه مي كند

دويدن بياموز چون هرچيز را كه بخواهي دور است

 و هر قدر كه زود باشي ، دير شده

پرواز را يا بگير نه براي اينكه از زمين جدا باشي

 براي آن كه به اندازه فاصله ي زمين تا آسمان گسترده شوي

من راه رفتن را از يك سنگ آموختم ،

 دويدن را از يك كرم خاكي

 و پرواز را از يك درخت

باد ها از رفتن به من چيزي نگفتند ،

 زيرا آن قدر در حركت بودند كه رفتن را نمي شناختند

پلنگان ، دويدن را يادم ندادند

 زيرا آن قدر دويده بودند كه دويدن را از ياد بردند

اما سنگي كه درد سكون را كشيده بود ،

 رفتن را مي شناخت

 و كرمي كه در اشتياق دويدن سوخته بود ،

 دويدن را مي فهميد

 و درختي كه پاهايش در گل بود

  از پرواز بسيار مي دانست

آنها از حسرت به درد رسيده بودند

 و از درد به اشتياق و از اشتياق به معرفت

وقتي رفتن آموختي ، دويدن بياموز

 دويدن كه آموختي ، پرواز را

 راه رفتن را ياد بگير

 زيرا هر روز بايد از خودت تا خدا گام برداري

دويدن بياموز

 زيرا هرچه بهترباید از خودت تا... خدا بپري

 و در پرواز ماهر شو

زيرا بايد روزي از خودت تا خدا پر بزني

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 7:25  توسط سجاد  |