تبليغاتX
صدای غربت
داستان ، شعر خاطره ، درد دل

 

ای تمام هستی ام در دنیای سرگردان و غبار آلود ، سلامی از اعماق وجودم نثار روح  خدایی ات گر قابل بدانی عرضه میدارم ، ای مهرت سراپای وجودم را در نوردیده ، ای صفای خلوت ات رویای شیرین شبهای بی کسی هایم شده ، ای محبت سر شار از عشق   آسمانی و آبی، ای جانم تو را خریدار و ای چشمانم تورا جویا

ای که از من دوری و در قلب منی ، مهر تو چون آتشی سنگین بر کالبد یخ بسته من شعله ور تر می گردد هر روز بیشتر از دیروز  و فردا بیشتر از امروز

چگونه بخوانمت ؟ که  شیشه زلال دلت نشکند و آبی چشمانت ابری نشود؟

چگونه صدایت کنم  در حالی که اسم زیبایت ورد زبانم شده در همه وقت و همه جا؟

چگونه ببوسمت که شیرینی لبهای عسل گونه ات مرا مدهوش نسازد؟

شقایق بهاری من ای سبز شده در بهار زندگی ام  ای تمام امید من به فراسوی زندگی و عشق

سر بر دامان پر گلت خواهم گذاشت تا قصه ی شیرین وفا را از زبان خودت بشنوم و عطر دل انگیز نفسهایت را که بیشتر از دیروز در شهرم پراکنده است احساس کنم

وقتی به آغوشم می کشی کاش زمین و زمان متوقف شود و این لحظات شگفت انگیز و بی نهایت زیبا  کمی بیشتر مرا در بر بگیرد

طاقت اشکهایت را ندارم و ارزویم شده لبخند تو

جان من بادا فدایت  من کیم ؟ دلبنــــــــــــــــد تو

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 6:44  توسط سجاد  | 

خدایا این سال جدید را سالی سر شار از پیروزی ، سلامتی ، و صلح و آرامش در جهان قرار بده

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 15:9  توسط سجاد  |