تبليغاتX
صدای غربت
داستان ، شعر خاطره ، درد دل
 

خشت خونی

مادر تازه چای اورده بود .

من با اوقاتی تلخ تر از همیشه مشغول چای نوشیدن بودم

قندهایی را که از مراسم هفتم پدر خدابیامرزم مانده بود زیر دندان خرد می کردم

مادر دوباره به اتاق امد و با چهره بر افروخته و ناراحت گفت:

- چرا لباسهای کارت را اورده ای ؟ مگر کارتان تمام شده؟

جوابی نداشتم ....

 دوستان عزیز  بقیه داستان را حدس بزنید به زودی بقیه ان را برایتان می نویسم

بگویید داستان چگونه تمام خواهد شد ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 21:26  توسط سجاد  |