خشت خونی
مادر تازه چای اورده بود .
من با اوقاتی تلخ تر از همیشه مشغول چای نوشیدن بودم
قندهایی را که از مراسم هفتم پدر خدابیامرزم مانده بود زیر دندان خرد می کردم
مادر دوباره به اتاق امد و با چهره بر افروخته و ناراحت گفت:
- چرا لباسهای کارت را اورده ای ؟ مگر کارتان تمام شده؟
جوابی نداشتم ....
دوستان عزیز بقیه داستان را حدس بزنید به زودی بقیه ان را برایتان می نویسم
بگویید داستان چگونه تمام خواهد شد ؟