تبليغاتX
صدای غربت
داستان ، شعر خاطره ، درد دل

 

اي مهربانتر از من به خودم !

اي زيباي حقيقي!

امشب من بيچاره و گمراه به درگاه تو آمده ام

اگر دستم بگيري نشان دهنده ي مهرباني توست .

اگر نگيري حق من است

اين من هستم كه به خود ظلم كرده ام و خود را در چاه ظلمات زنداني كرده ام

تو بارها مرا بيدار كردي ولي من از روي جهالت از تو روي گردانيدم

تو پيكهاي فراوان به سويم فرستادي ولي من هر گز يوغ بندگي تو را به گردن نگرفتم

الان سر به زير و دست به دعا و التماسگر به درگاه صمديت آمده ام

دستم بگير كه بيش از حد بيچاره ام

اي محبوب من . اي پروردگارم . اي بزرگ

 

...  خدا يا   دوستم داشته باش ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 8:13  توسط سجاد  | 

 

اذان می افکند یکباره در صحرا طنینش را

و بالا می زند مردی دوباره آستینش را

وضو می سازد از خون گلوی خود چه راز است این ؟

که می داند گوارایی آب آتشینش را؟

سراپا نيتي دارد به ترك پا و سر آنجا

كه مي بيند به مرگ خويشتن  احياي دينش را

به خون تكببرة الاحرام مي بندد به ظهر عشق

كه بسپارد به تيغ كج  قيام راستينش را

خودش هم خوب مي داند چه كس در انتظار اوست

چه با احساس مي خواند نماز آخرينش را

   

اگر هر روز عاشورا ست و هر جا كربلا واگر آنهايي كه رفته اند   حسيني اند . پس آنهايي   كه

مانده اند بايد كار زينبي كنند وگرنه يزيدي اند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 6:35  توسط سجاد  | 

 

((  خواستگاری  ))

امشب  می خواهم به خواستگاری بروم .

 

اما نه پدر را اذیت می کنم و نه مادر پپر و خسته ام را .

 

خودم به تنهایی به خواستگاری خواهم رفت  تنهای تنها   ، به خواستگاری مرگ !!

 

نمی دانم مرا دوست دارد یا نه ؟ اما من به ناچار عاشقشم

 

چقدر لذت بخش است  وقتی با مرگ همبستر  شوم   ، با او در آمیزم . آه و ناله های من او را مست خواهد کرد

 

امروز پیوند سرور افرین آن پیر مرد پشت خمیده با مرگ ، در وسط    اتو بان  این فکر و ایده را در ذهنم به وجود آورد

 

با ریشی سفید و قدی خمیده و در حالی که پشتکی از  هیزم  به پشت داشت، در وسط اتو بان مرگ را شادمانه در آغوش کشید  . با مرگ

 

وصلتی ابدی کرد

گرچه امشب خانه پیر مرد سرد است  اما خود پیر مرد شادمانه بدون هیچ خستگی  در آغوش مرگ آرمیده است

 

پیدا کردن مرگ برای من آسان است اما...

 

به راحتی می شود مرگ  را در اتوبانی  که ماشینها با سرعت سر سام آوری عبور میکند  ویا  در چاهی عمیق ، سخره ای بلند ، یافت

 

... اما یک ترس خیلی بزرگ مرا آزار می دهد  گاهی این ترس مرا از رفتن به خواستگاری مرگ  باز میدارد

 

ترس از اینکه مرگ مرا دوست نداشته باشد . تردیداز آنکه  لیاقت مرگ را نداشته باشم

 

اگر جوابش منفی باشد چه خاکی به سرم بریزم؟؟

 

آه خدای من  خیلی سخت است که مرگ هم دست رد بر سینه ام بزند .آن وقت باید یک عمر  علیل و زمینگیر    ، روی صندلی

 

 چرخدار  یا تخت بیمارستان  بگذرانم.

 

ای مرگ !! ای مرگ !! اگر  به خواستگاری ات آمدم  مرا عاشقانه پذیرا باش

 

پذیرا باش.

 

 

                                                                                                             سجاد علیخانی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 23:1  توسط سجاد  | 

شب از نیمه گذشته و من و یک آهنگ غمگین در این اتاق تنهاییم

چقدر احساس دل تنگی میکنم

تنها دلخوشی ام اوست.

او که عطر نفسهایش ، تمام لحظه هایم را پر کرده

به گذشته ام می اندیشم  ، دریغ از یک خاطره خوش

جنگ ، فرار ، غارت ، تجاوز ... آه خدای من چقدر فکر کردن به انها وحشت آور وغم انگیز است

غم انگیز تر از آن ، اینک او نیست و من تنهایم ، سکوت من و این آهنگ غمگین که رو به پایان است فضای اتاق را مرگ بار تر نشان می دهد

کمی آنطرف تر ، سایه ام را می بینم که از من بزرگتر است .

روی دیوار چسبیده . آهنگ غم انگیز تمام می شود

سایه ام  ، سایه قلم را به دهانش فرو کرده و شاید به من می اندیشد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 6:46  توسط سجاد  | 

 

 

... زندگی من چقدر شبیه این قلم است که در قلمدان فرو رفته و زنجیری هم جدایی انهارا غیر ممکن ساخته

من هم بیشتر عمرم را در همین اتاق تاریک و نمور سپری کرده ام . در آن گریه کردم ، خندیده ام...

چند شب پیش همسایه مان ، اتاقم را برای عروسی دخترش قرض گرفته بود

مهمانها امدند با تمام شور و سرو صدا ، بگو بخند و بزن و بکوب و بریز و بخور.

برای ساعتی شادی مهمان من شده بود .

مهمانها رفتند ، سکوتی سنگین اتاق را در بر گرفت .

من ماندم و همان تنهایی و عکسهای روی دیوار که به من نگاه نمی کردند ، و میخ هایی که چیزی برای آویزان کردن نداشتند.

پنجره اتاقم خیلی بالاست قد من بهش نمیرسد .

یک صندلی زیر پایم گذاشتم تا بیرون را نگاه کنم  میله های پنجره نگاهم را خط خطی کرد  ، بیرون هیچ خبری نبود فقط جلوی درب همسایه خونی شده بود.

مثل همین قلمی که در قلمدان است تا جایی که زنجیرم اجازه میدهد از او دور می شوم به اطراف چرخی میزنم اما بازهم جدایی بین قلم و قلمدان میسر نیست

چقدر این اتاقم شبیه سوراخ قلمدان است 

خوب میدانم که روزی این قلم و قلمدان از هم دیگر جدا خواهند شد . و آن زمانی است که رنگ قلم تمام شده باشد

شاید من هم تا زمانی که رنگم تمام نشده رها نخواهم شد

از این اتاق تاریک و نمور وکوچک ، و این زنجیر

 

  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت 7:47  توسط سجاد  | 

به نام خدا

سلام دوستان

بر گشتم تا  چند کلمه با خودم حرف بزنم

سجاد ببینم خودت بودی؟ اره خودم بودم چیه مگه؟

هیچی ،

سجاد جان چرا خودت را اذیت کردی؟ به خاطر هیچ و پوچ به خاطر چیزی که مال تو نبود چرا؟

اه  نگو که بد جور کور شده بودم   چشمم به روی حقیقتها بسته شده بود  رفته بودم داخل کتابها

 مسخره است می خواستم ادای ویرژیل را در بیارم ویرژیلی که وجود خارجی ندارد فقط توی کتاب است

این همه پریشانی و تارک الصلات شدن به خاطر هیچ ، اشکهایی که حیف شد ، روزهایی که ساعتها زیر باران ماندم  ، مهمتر از همه خودم چقدر کوچک شده بودم  هیچ کس مرا نمی دید ، احساس نبودن میکردم چون میخواستم برای هیچ و پوچ نقش بازی کنم موجود باشم یا بهتر بگم بازیچه

چقدر محو هیچ و پوچ شده بودم  ارزویم شده بود پری دریایی که دست یافتن به او محال شد

بی خیال باش سجاد ،  به من گفتند ضعیفم ، نه اصلا تو ضعیف نیستی فقط زیادی مهربانی بیش از حد ساده ای

دنیا فرق کرده اصلا بی خیال دو روز دنیا شو

بدان که در این دنیا یکی هست که تورا در دیگری خلاصه نمیکند او فقط خودت را میخواهد او هرگز شخصیت تورا در هاون ماجرا جویی و غرور خرد نمی کند و در قالب رویا نمی ریزد

 تو به او می رسی یا او میاید یا تو میروی به سوی او ، در هر دو صورت اغوش او برایت باز است تا غرق محبتت کند

فکرش را بکن یکی مثل خودت

او ازتو  انتظار ندارد که کسی باشی که در خواب دیده  او خودت را میخواهد، هنوز زود است کمی صبر باید کرد.

ببین چقدر زیبا و بی درد سر است که صبح با صدای اذان بلند شوی و بدون اینکه سعی کنی کسی باشی که در کتاب است  ، نمازت را بخوانی و چای شکر و نان و پنیر را با عشق و خنده در اتاق کوچکت بخوری و مثل همیشه خود را رها کنی در میان انبوه این شهر

اصلا لزومی ندارد که تلاش کنی که یکی را از برزخ نجات بدی  چرا میخوای خودت به خاطر چیزهایی که متعلق به تو نیست به خطر بیاندازی؟؟

مگر عقل نداری دیوانه؟ 

- آه گفتی دیوانه ؟ سعی کن به این کلمه عادت نکنی

قول بده دیگه خودت را نشکنی !

خدارا شکر کن که خیلی زود از این هاله ابهام گذشتی .

خودت باش هرچند زشت ، بی کلاس ، بی عرضه ، کوچیک اما خودت باش خود کفا و بی قید و بند

دیگه هم در دفترت ننویس که لذت زندگی از من فرار میکند

تمام ورق هایی را که از دو هفته پیش سیاه کردی را اتیش بزن

تو محکوم به عذاب نیستی تو به دنیا نیامدی که بمیری تو امدی که زندگی کنی پس حرف از مرگ نزن

این پنجره را هم باز کن 

بنویس ...

بنویس... 

تمام نا گفته های دلت را ،  حتی اگر خنده دار و مزحک  ، باشد باشد بنویس

تا او بداند که واقعا تنهایی

تنهای تنها و بی خیال در یا و هر انچه که در او هست و نیست

 

از حالا یک یا علی دیگه ... یا علــــــــــــــــــــــــــــــــی

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 21:35  توسط سجاد  |