تبليغاتX
صدای غربت
داستان ، شعر خاطره ، درد دل

از او آغاز کن

 

 

وقتی تنها می شوی ، وقتی که دوستانت ، آنها که درست در حساس ترین نقطه رهایت می کنند  ؛ وقتی در دست همان ها که پشتوانه وپشتگرمی محصوبشان می کردی ، خنجر می بینی

وقتی زیر سنگی که به استواری اش سوگند می خوردی وتکیه گاهش می شمردی ،ماری خفته می بینی که در تکان حادثه از خواب جهیده است

وقتی که امواج امتحان ، خاشاک دوستیهای سطحی را می روبد ولجن متعفن خود خواهی ومنفعت طلبی را عریان می سازد ، وقتی که هیچ تکیه گاهی برایت نمی ماند وهیچ دستی خالصانه به دوستی گشاده نمی گردد

یک ملجاء  وامید وپناهگاه می ماند که::

هیچ حادثه ای نمی تواند اورا از تو بگیرد

او حتی در مقابل بدی های تو خوبی می آورد  وبر روی زشتی های تو پرده اغماض می افکند

حتما تا حا لا دانسته ای  که او کیست؟؟  اری  او خدای مهربان وپروردگار جهان است

پس چرا در انتها به او برسی؟؟

                              

      از او آغاز کن 

 

 

 

(گرفته شده از کتاب از او اغاز کن)( نویسنده مهدی شجاعی)( فرستنده  استاد  ارجمندم سر کار خانم  واحدی(آرزو می کنم هر جا هست سالم و سلامت باشند)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 9:15  توسط سجاد  |