تبليغاتX
صدای غربت
داستان ، شعر خاطره ، درد دل

بدون مقدمه……

می خواهم در مورد حجاب و آزادی کمی حرف بزنم حرفهایی که شاید از دهن مبارکم بزرگ تر و گونده تر باشد

به نظر من مردها یک نوع  آزادی کاذب را به زن ها داده است.

همه می دانیم که شهوترانی و زنبارگی مردانی بوالهوس و عیاش و پست فطرت باعث این شده است که جنس زن،

اسیر و مقهور  شهوت مردان گردد واز حصار امن و سنگر استوار خود خارج شود وبه هر کار زشتی تن در دهد

از همه بد تر اینکه نام این اسرارت را (( آزادی)) گذاشته اند

در صورتی که آزادی حقیقی این است که:

انسان در زندگی خود باید یک مرز و حدی داشته باشد و احساس اختناق کند و برای رهایی خود اقدامی بکند

تا خود را ز ان محدودیت و اختناق بیرون آورد.

 به عنوان مثال اگر  پرنده ی زیبایی در یک خانواده ای باشد و گاهی برای ایمنی  از  گزند شغال و گربه و… به درون قفس خود برود و گاهی هم بیرون بیاید و در فضای خانه گردش کند روی شانه  اهل خانه بنشیند

در این صورت این پرنده خود را در ان محیط (( آزاد )) شاد ، و مختار احساس می کند . ولی اگر صیادی بازیگر و شیاد بیاید و به پرنده بگوید (( تاکی خود را در این محیط کوچک حبس می کنی ))؟؟

از این خانه کوچک بیرون بیا و خیابان وبوستان را ببین

پرنده مظلوم هم فریب صیاد را می خورد و از محیط امن خود خارج میشود و انچنان غرق در زرق و برق خیابان و پارک  و لب  دریا و برخی محافل دروغی میشود که اصلا  نمی تواند در مورد انچه که صیاد از او می ستاند فکر کند. به نظر شما آیا این را هم باید آزادی نامید؟

نتیجه این فریبکاری و فریب خواری ، فقط آزادی صیاد در بهره برداری از پرنده مظلوم است، نه ازادی خود او .

او در خانه و کاشانه ی نخستینش آزد بود و اکنون گرفتار و مبتلا و اسیراست.

اگر در انجا چند دوست مهربان و صمیمی داشت ، اکنون هزاران دشمن دوست نما و صیاد شیاد پیدا کرده است

با چاپلوسی و چرب زبانی ، اورا زیر دست و پای خود می اندازند و از شخصیت و هویت تهی اش می  سازند

حالا من از شما می پرسم

این حدود دو میلیارد زنی که  اکنون ادعای آزاد شدن می کنند و حتی اختیار حفظ شرمگاه خود را ندارند ، آیا اینان آزادی  (( ادعایی)) را خودشان به دست اورده اند یا مردان (( هوس باز)) آن را به آنها عطا کرده اند؟؟؟؟

و ایا تنها فکر کردن به این موضوع که  چرا مردان برای ازادی زنان دلسوزی میکنند نه خود (( زنان )) کافی نیست که ما بفهمیم این  مردان صیادند و شعاری را که تحت عنوان (( آزادی)) سر میدهند دروغ محض است؟

*******

همه می دانیم که دامنه این آزادی کاذب  و فریب به جایی رسیده که در بعضی از کشورهای  اروپایی و امریکا  ، مجالس مسابقات زیبایی اندام تشکیل میشود ،

و سالی یک بار  دختران معصوم را در برابر هزاران چشم تماشا گر برهنه می کنند و ساق پا و کمر و پستان و مو وچشم و ابروی انهارا بازرسی میکنند نمره می دهد و در نهایت هم یکی از آنها را به عنوان (( ملکه ی زیبایی )) بر می گزینند . و از فردای آن روز ، آن دختر فریب خورده  جرءات نداشته بدون مراقبت پلیس قدمی از خانه بیرون گذارد و با لا خره هم او در میان رقابت شهوت پرستان پولدار و هرزه ، با ترس و دلهره کوتاه مدتی ،  زندگی ننگین و پر اشوبی را طی می کند و هزاران دختر دیگر که در این ازمایش ننگین و شرم آور رفوزه شده اند ، افسرده و دماغ سوخته ، رنگ پریده و لب آویخته  در گوشه ی عزلت و انزوا می خزند.

(( آزادی کاذب یعنی همین دیگه))

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 18:37  توسط سجاد  | 

 با سلام.

در دنیای مجازی اینترنت پنجره ای بود واقعی و مملو از احساسات پر از شادی و غم

من گاهی اوقات از این پنجره به دنیا می نگریستم و هر آنچه را به دنبالش می گشتم از این پنجره میافتم

اما امروز..............

امروز دیگر پنجره به رویم باز نشد  . بسته بود بدون هیچگونه احساسی نه از غم خبری بود نه از شادی

نه از نور نه از تاریکی  پنجره بسته بود

بدون شک انسوی پنجره دختری غمگین است و پشت خود را به پنجره ی بسته تکیه داده و شاید هم زار زار......یا می خندد  چه کسی می داند راز این غم را؟؟

دوستان خوبم بیایید همه پشت این پنجره صف ببندیم و از صاحب ان عاجزانه بخواهیم که پنجره را بگشاید  تا بار دیگر بر این تاریکی ما نوری . روزنی پدیدار شود

و ما جامعه وبلاگ نویسان پر از احساسات خوب و قشنگ شویم کودکانه عرض کنم ما سردمان شده است باز کن این کلکین (پنجره) را تا نوری گرمایی از انسوی سیم و سیگنال  کالبد یخ بسته ی مارا گرم کند

و صدای غربت و تنهایی مارا به گوش خفتگان و بی دردان برساند امید که دل انها حتی کوچکترین موجی را که پر است از احساس و فریاد حس کند مثل چند روز پیش چند ماه پیش چند سال پیش

مثل آنزمان که کلکینی برای دختر افغانستان باز بود

همه یکصدا فریاد بزنیم:

دختر افغانستان بگشا ان کلکین پر از احساس را ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 18:59  توسط سجاد  | 

پشت پنجره من

نشسته کبوتری

کبوتری سفید

کبوتر رویا های من

کبوتر خوابهای من

کبوتر سفید همیشه با من است

کبوتر سفید برای من قصه میگوید

کبوتر سفید برای من زمزمه میکند

شعر های زندگی را ....

کبوتر سفید قصه مرا گوش میکند.

صدای قلب مرا میشنود.

کبوتر سفید کبوتر ارزوهای من است.

در اسمان ابی کبوتر های سفید چرخ میزند وچرخ میزند...

ابی وسفید ارزو های زندگی من......کبوتر سفید تمام زندگی من...

                              فاطمه

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 4:52  توسط سجاد  | 

با عرض سلام و اروزی قبولی طاعات و عبادات شما دوستن عزیزم

اینم ادامه مطلب خاطره نویسی که استاد عزیزم آقای نعمت الله ترکانی برایم لطف کردند و فرستادند

امیدوارم دریچه روشنی به سوی نوشتن و خواندن باز کند

11 ــ خاطره میتواند یک طرح داستانی باشد. مثلا:

 وقتی شب باشد، مسافر باشی، و درست همه روز را درون موتر خوابیده باشی ، نمیشود شب را خوابید و به اصطلاح از گپ گپ میخیزد و هر کسی خاطره اش را تعریف میکند. خاطراتی که در نیمۀ شب ، زمانیکه همه بخواب رفته اند و گویی سکوت و سکون بر همه موجودات حکمروایی میکند را نمیشود سطحی نگریست. این خاطرات از زوایایی ناشناختۀ مغز انسان سرچشمه میگیرد و هر چیزی کلامی   شیرینتر جلوه میکند.

ولی احمد در گروپ ما سال خورده ترین کس بود شاید چهل تا جهل وپنج سال داشت. مسلک اش نجاری و برای قالبگیری یک گذرگاه که باید به شکل پخته و کانکریتی اعمار میشد به یکی از استان های غورات میرفت.

آنشب گپ از جنگ های تنظیمی کابل شروع شد. در میان ما چهار؛ نفر از آنانی بودند که حد اقل سه سال را میان آتش و دود در کابل سپری کرده بودند. هر کسی خاطرات اش را بیان کرد. سبحان که جوان بود و دایم خنده بر لب داشت با پوزخندی گفت:

ــ  خلیفه ولی احمد هم از کابل گریخته و تا زنده است خدا نشان اش ندهد که کابل در کجای دنیاست. خلیفه ولی احمد با پوزخند معنی داری جواب داد:

راستش را میپرسی وطن من است ولی  کابل، هرات، قندهار و مزاری ندارد. هر جای که ظلم باشد و تعدی دلت نمیشود در باره آن فکر کنی... آهسته آهسته این داستان را برای ما تعریف کرد:

شب بیست و دوی اسد بود. خواب رفته بودیم که یکبار صدای فیر از نزدیک، ما را بیدار کرد. اطفال با ورخطایی به توبه و استغفار شروع کردند. آنروز های منطقۀ چهل ستون میان جهادی ها دست به دست میگشت. یکروز یکی و روز دیگر سرو کلۀ دیگری پیدا میشد. از راکت باران که نپرس روزی نبود که پنج شش تا را با لباسش به خاک نسپاریم. خانه های به خاک یکسان میشد و مردمی که قوم وخویشی به سمت شمال کابل داشتند به سوی خیر خانه فرار میکردند.

من روی بستره ام نشستم . نیمه های شب بود از بیرون صدا های به گوشم رسید. آمده بودند درون خانه ای ما. خیال کردم نفس ام بند آمده. اطفال خود را به من و مادرش چسپانده و میلرزیدند. حتی پسر بزرگ ام خوشحال هم میلرزید.

میخواستم از خانه بیرون شوم ، خانم ام مانع شد و گفت با سرات بازی میکنی؛ بهتر است پشت دروازۀ خانه را محکم کنیم. لحظۀ بود که تصمیم گرفتن آسان نیود. گوگردی زدم و هریکین را روشن کردم. نور کمرنگ هریکین فضای خانه را کمی روشن کرد. در همین لحظۀ با ضربۀ محکمی دروازۀ خانه شکست و باز شد.

دو نفر با کلشینکف به درون خانه آمدند. هردوی شان ریش های بلند و دستار های سیاهی پوشیده و لباس تیره ای به تن داشتند. یکی از آنان در حالیکه میلۀ تفنگ اش را به شقیقۀ پسرم گذاشته بود گفت شور نخوریم یکی دیگر شروغ کرد به جستجو و در یک آن تمام بکس های ما را شکستاند. چیزی دستگیرش نشد. این کارش نیم ساعت شاید طول کشید و بعد نزد من آمده و گفت:

ــ اسمت چیست؟ اسمم را گفتم او با قندقاق تفنگ اش ضربۀ بر پشتم زده و دوباره گفت:

ــ از خانه ات بالای پستۀ ما فیر شده هر چه زودتر سلاح ان را تسلیم کن و اگر نه به جهنم روانه ات میکنم. خانم ام با گریه گفت:

ــ برادر جان خدا شاهد وواحد است که ما اهل این کار ها نیستیم. اما او دست بردار نبود و سلاح میخواست. خلاصه سر شما چه به درد آورم تا سپید سرخ یکی رفت و یکی آمد. قالین خانه ما را جمع کرده بردند. زیورات اندکی که از خانم بود را از او گرفتند. نزدیک های صبح ما را اخطار دادند که اگر از زنده گی خود بکار دارید باید منطقه را ترک کنید.

فردا صبح با هزار زحمت کمی از ضروریات خود را برداشته و پاس پیاده به خانه ای یکی از دوستان به  ده افغانان آمدیم . یکهفته آنجا بودم تا آمدنی هرات شدم. البته به توصیه یکی از دوستان ام برای کار وبار و گریز از زد و خورد.

در میان راه نارسیده به غزنی بس ما را چند تفنگی ایستاده کرده و به تلاشی پرداختند. وقتی زیر چوکی های بس را دیدند چشم شان به بکس های ما افتاد . یکی از آنان پرسید این ها مال کیست؟

ــ جواب دادم از ماست. پرسید چه دارد  گفتم:

رخت طفلانه و زنانه است.

ــ گفت: از کجا هستی؟ پاسخ دادم از کابل. باز پرسید کجا میروی گفتم هرات. گفت هرات چه میکنی گفتم از جنگ میگریزم برادر.

مرد تفنگدار با طعنه گفت:

ــ از جنگ بی غیرت ها میگریزند.

درین لحظه صدای خندۀ چند نفر از چوکی های پیشرو بلند شد.

 ولی گفت من خجالت کشیده گفتم بلی برادر ما را بی غیرت ساختند، خانۀ ام را خراب کردند و مال ام را چور کردند و حالا چاره ندارم.

مرد تفنگی باز پرسید:

ــ کی خانه ات را خراب کرد. من جواب دادم چه میدانم اگر میدانستم ارمانی نبود.

مرد تفنگدار با خشم پرسید در عمر ات به اسلام چه خدمتی کردی؟

گفتم چرا نه. پل مکرویان را منفجر کردم. نمیدانم چرا دروغ میگفتم از بس خشم بر من غلبه کرده بود تمام جانم میلرزید مثل لرزۀ قبل از مرگ.

مرد تفنگی با گفت:

ــ پس بهتر است نزد قوماندان ما این اقرار ات را بگویی شاید برایت مکافاتی بدهد.

من با عجز گفتم: بس است من مکافات خود را دیده ام و همین بهترین مکافات است که آواره میشوم و خانه و کاشانه ام از دست میدهم.

مرد تفنگی دست بردار نبود و شانه ام را کش میکرد و میگفت تو مجاهد را مسخره میکنی حالا نشان ات میدهم.

خانم ام که تا این لحظه خامش بود از زیر چادرس اش با گریه گفت:

ــ برادر ترا خدا دست از سر ما بردار. اگر تیرباران میکنی خون خود را به تو بخشیده ایم .

مرد تفنگدار که از خشم سیاه شده بود فریاد زد بس کن بس کن. نمخواهم صدایته بشنوم. شما کافر ها، مسلمانی اینست که دروغ بگویید. میدانم میروید ایران و یا پاکستان از دست شما وطن ویران شده این ها سزای اعمال بد شماست او عاقبت بوکس محکمی به شانه ام زده و از بس پیاده شد.

این یک طرح داستانی است که از زبان شخص دوم حکایت میشود و چون یک طرح است و عناصر لازم یک داستان را ندارد بیشتر از همه خاطرات یک انسان از جنگ است و تباهی. 

12 ــ خاطره میشود در قالب یک شعر بیان شود مثلا:

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد: تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

" باز گفتم كه:تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نرميدم نگسستم ،

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

 

فریدون مشیری

 

با یک نگاه کلی در شعر کوچه اثر شاعر و خیال پرداز ایران فریدون مشیری به ساده گی میتوان خاطره یک شب مهتابی رابخاطر سپرد که شاعر با معشوقه اش درد دل میکند و باز همان خاطره در شب های دیگر تکرار میشود. نمونه چنین اشعاری در زبان  فارسی دری خیلی زیاد است که درقالب خاطرات شاعرانه بیان میشود.

13 ــ  بر خلاف داستان و شعرخاطره نگاری آزادی ذهنیت را مهار نمیکند و ای بسا خاطراتی است که نویسنده آنرا مقدس دانسته و نزد خود تنها نگاه میدارد. بسیاری از نامه های شخصی که بر مبنای یک کشش عاطفی و عشق به کسی نوشته میشود زیبا ترین و بنا برآن بی پیرایه ترین کلماتی است میان دو انسان و یا برای یک انسان.

درینجالازم است از خاطرات آشنایی « انا» محرر داستایوفسکی یاد کنم .

 «انا» میگوید داستایوفسکی  برایم داستانی تعریف کرد که میدانستم مرا قهرمان آن داستان در نظر گرفته و تشریحی از زنده گی و سرخورده گی های خود را بیان میکند و ضمن آن از من برای پیوستن به او و همسر او شدن  تقاضا دارد... و بعد گفت حالا اگر تو جای این زن بودی مرا دوست میداشتی؟ من گفتم چرا نه من ترا دوست دارم. بعد از آن «انا» میگوید داستایوفسکی خود را به پاههایم انداخت و کلماتی را برایم زمزه کرد که آنها را مقدس میشمارم و نمیخواهم به کسی اظهار کنم.

پایان

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 3:50  توسط سجاد  | 

شقایق من ایا می دانی که آسمان رنگ ابی اش را از تو الحام گرفته

و آب زلالی اش را به تو مدیون است؟

و ایا می دانی که کوه به استواری تو سوگند می خورد

 و من نیز به تو تکیه داده ام.........

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 19:22  توسط سجاد  |