مطلبی را که خواهید خواند در مورد خاطره نویسی هست که استاد ارجمندم جناب آقای نعمت الله ترکانی مدیر محترم سایت ((افغان موج))از شهر لینز اتریش برای من ارسال کرده اند با تشکر از ایشان
خاطره نویسی
خاطره نویسی یکی از طریقه های بیان احساسات واقعی از چشم دید های انسان است که در قالب نثر و نظم نوشته میشود. بهترین خاطره نویس ها معمولا بهترین شاعران بوده اند ولی بعضی نویسنده گان قصه و داستان هم خاطرات خود را نوشته اند. فیدروداستایوفسکی نویسندۀ شهیر روسیه خاطرات خانه ای اموات را در جریان تبعید به سایبریا، تولستوی بعضی از خاطرات خود را از قزاقستان و در ادبیات دری ما بهترین کتاب خاطرات کتاب سفر نامۀ ناصر خسرو است.
1 ــ خاطره را باید طوری نوشت که گذشت زمان در آن قابل لمس باشد. مثلا صبح وقت از قندهار حرکت کردیم. آفتاب تازه برآمده بود و هوا گوارا بود. بعد از گذشت یکساعت راه دیگر از شهرو آبادی نشانی نبود. جادۀ اسفالت در میان دشت وسیع مثل ریسمان که آنتهای آن به موی سیاهی شباهت داشت که در افق های دور گم میشد و باد تندی از کلکین موتر برویم میخورد. باید چهار ساعت دیگر با همین سرعت میرفتیم تا به فراهرود میرسیدیم.
به هر طرف که نگاه میکردم کوه های تیغه مانندی از دور ونزدیک دیده میشد. در امواج زمین گاهی سرابی میدیدی که مثل یک موج آب پراکنده میشد و گاهگاهی پرندۀ از صدای غرش موتر ترسیده و از میان بوته های خشکیده بلند شده و به مقصد نامعلومی پرواز میکردند.
دوصد کیلو متر از قندهار دور شده بودیم و نخستین نشانه های آبادی هویدا شد. همسفران ام که دو مرد پیر و یک جوان بود. گفتند ما به هلمند میرسیم. جاییکه دریای هلمند را برای نخستین بار میدیدم. جاییکه موج ترور و آدم ربایی نام آنرا در هر روز در سرخط اخبار جهان قرار داده است. جاییکه مزارع کوکنار با انبوه گل های سرخ، شیرچایی، سپید و بنفش اش مشکل برزگ دولت گشته است. خیلی انتظارم طول نکشید. موتر ما کنار یک رستوران ایستاد. هوا خیلی گرم بود شاید سی هشت درجه…
2 ــ خاطره را باید با جزییات نوشت… زمانی که دانشگاه قبول شدم پدرم برایم موتر خرید و کم کم با توجه به اینکه با موتر خودم رانندگی می کردم اعتماد به نفسم بیشتر شدو با توجه به اینکه دانشگاهم در جنوب فرانگفورت بود جسارت بیشتری برای رانندگی پیدا کردم.تا اینکه یکی از دوستانی که در دانشگاه از علاقه من به رانندگی باخبربود، پیشنهاد داد که در مسابقات رالی شرکت کنم تا ان زمان من حتی اسم رالی را هم نمی دانستم اما کنجکاو شدم، پرس و جو کردم و فهمیدم که برای شرکت در مسابقات باید موتر شاسی بلند داشته باشم موترم را فروختم و یک موتر شاسی بلند خریدم و در مسابقات رالی سه روزه فرانگفوت-اشتوتگارد شرکت کردم.این نخستین مسابقه رالی سه روزه بود که تا به حال در المان برگزار شده است.در این مسابقه خانمی هم به عنوان نقشه خوان در مسابقات شرکت داشت.این شد نقطه آغاز کار من،همیشه پیگیر اخبار مسابقات بودم تا چهارسال پیش که برای رسیدن به خواسته ام، یعنی سرعت وارد مسابقات کارتینگ شدم...
3 ــ در خاطره باید گفتگو، حرکت، پرداز و صحنه آرایی مثل یک داستان و یا قصه باشد. مثلا: در فرودگاه خواهر کوچکم با برادر بزرگم برای پذیرایی ام آمده بودند. خواهرم را که بعد از ده سال میدیدم. بزرگ شده بود. وقتی که مرا دید اولین سخنش این بود...
ــ چطور شد که یاد ما کردی؟ پاسخ دادم:
ــ ترا همیشه یاد میکردم. او زد زیر گریه و در حالیکه هق هق میزد گفت. بهر صورت شکر که ترا باز میبینم. قامت اش کشیده و خرمن گیسو هایش روی شانه هایش پهن بود. صورت مهتابی ، چشم های بادامی و دهن غنچه مانند اش را نمیشد دست کم گرفت او زیباترین دختران بود. اما چرا تا حال دوست پسری نگرفته و تن به ازدواج نداده بود. سوالی بود که باید با احتیاط و در موقع لازم از او میپرسیدم.
برادر بزرگم کمی پیر به نظرم آمد شقیقه هایش موی سپید کشیده بود و شیار های کوچکی زیر ابرو هایش بوجود آمده بود. وقتی به موتر نشستیم از آن خواهش کردم که مرا روی خاک مادرم که هشت سال قبل مرده بود ببرند. هرچند آنان خواستند برای فردا این کار را بکنم ولی من فشار مضاعف میاوردم و آنان قبول کردند.
موتر از میان جاده های مزدحم به سرک های تنگ و خامۀ پیچید و ما نیم ساعتی بعد خود را به زیارت شهدای صالحین یافتیم. قطار های پیهم سنگ های سپید، سیاه و خرمایی بالای قبر های خود نمایی میکردند. بالای بعضی از قبر ها تکه پاره های سبز و سرخ را در انتهای یک چوب باد میزد.. فضای قبرستان آرام بود و بوی بارانی که تازه باریده بود از خاک بر میخاست.
روی قبر مادرم خم شده و سنگ سنگ آنرا بوسیدم و گریه کردم. خیال میکردم مادرم با نگاه های محبت آمیزش بمن نگاه میکند. همه دوران طفلی و نوجوانی ام در یک لحظه بیادم آمد. برادر بزرگ و خواهرم از شانه هایم محکم گرفته بودند و نمگذاشتند در اثر گریه و دل گرفته ای که داشتم تعادل ام را از دست بدهم. به خواهر کوچکم نظر انداختم او هم هق هق گریه میکرد. یکبار متوجه شدم که در نخستن روز دیدارم با آنان کار خوبی نکردم که گریه میکنم. روی خواهرم را بوسیده و گفتم:
ــ معذرت میخواهم نباید چنین میکردم. او پاسخ داد:
ــ یادم آمد روزیکه مادرم میمرد پیوسته نام ترا به زبان میآورد....
4 ــ خاطره عواطف منحصر به فرد است وفقد گاهی میتواند عواطف دیگران را در آن بیان کرد. مثلا برایم گفت:
ــ چند روز بعد بر میگردی؟ درینوقت چشم هایش را به زمین دوخته بود. طوریکه نگاه غمزده و چهرۀ پر اصطراب اش را نمیشد به درستی دید. میدانستم از دوری یکهفته ای من خیلی غمگین و از سفر پر خطرام خیلی متاثر بود. اما چه میشد کرد...
دنباله دارد در اینده
خاطره نویسی
پیوسته به گذشته
5ــ خاطره جزئي ازسرگذشت زندگي انسان است. مثلا: در سال 1357 شانسم چنان یاری کرد که با استفاده از یک اسکالرشیپ تحصیلی عازم کشور بریتانیا شدم. برای همه غیر باور بود که من از فرودگاه کابل با هواپیما لندن بروم. برای خود من هم تا لحظۀ که هواپیما اوج گرفته و روی ابر های آسمان قرار گرفت غیر باور مینمود. البته پسر عمویم بر خلاف همه اقوام و خویشاوندان ام عقیده داشت که من هر چه را بدست آورده ام نه چانس بلکه به استعداد من بستگی دارد. من ازین مسلۀ خیلی شگفتزده بودم گاهی پسر عمویم وگاهی آنانی را که مرا خوش شانس میدانستد حق به جانب میدانستم. اما هر طوری بود من نیمه های یک روز ماه جولای به فرودگاه هیتروی لندن پیاده شدم.
باید اقرار کنم که در بیست و چهار سال عمرم باراول بود که به هواپیما سفر کرده بودم. از تمام اقوام و خویشاوندان و دور وپیش هایم یگانه کسی بودم که بورس تحصیلی گرفته و به لندن رسیده بودم.
از پنجره های شیشه یی که به بیرون دیدم آسمان لندن بر خلاف آسمان کابل تاریک و پر از ابر های سیاه بود. زن خوشگل و جوانی که به پذیرایی ام آمده بود، از پلاکی که با خود داشتم و مرا معرفی میکرد شناخته و با من دست داده گفت:
ــ اگر چه ما با ماشین تا شهر سفر میکنیم اما بهتر است که اگر ژاکتی دارید بپوشید زیرا باران میبارد و حرارت بالای جهارده درجۀ سانتیگراد است. من ژاکت ام را از بکس ام کشیده و قبل از خارج شدن ترمینال فرودگاه پوشیدم. بعد دانستم که حق به جانب این زن بود زیرا با وجود پوشیدن ژاکت در سیت عقبی ماشین باد سردی را حس میکردم که شانه هایم را کرخت میساخت.
لندن هوای خسته کننده ، ابری و مه آلود مداوم داشت. اما شهر خیلی زیبا و دیدنی بود.
و یا: شب خاطره انگیزی بود. ماری برای اولین بار برایم سلام داد. کاملا تصادفی غافلگیرش کردم. این یعنی من دیده درآیی کرده و به بهانۀ بردن غذا داخل سالون زنانه شدم. خدای من ماری مثل یک پری مینمود. پیراهن الوانی درازی پوشیده بود و کمر اش را با دستمال سپیدی به جای کمربند باریک کرده بود. خرمن گیسوان اش بالای شانه هایش ریخته و کفش های کوری بلندی قدش را از حد معمول بلند تر جلوه میداد. وقتی ظروف پر از غذا را از من تحویل میگرفت با خندۀ ملیحی سلام داده و گفت:
ــ کروات ات کج است. خنده ام گرفت و پاسخ دادم:
ــ باشد درست اش میکنم. چیزی نگفت اما از طرز خنده اش فهمیدم که به من مایل است.
انواع خاطره:
الف: گذارشات زنده گی.
ب: شرح لحظه های خوب و بد با تفصیل.
پ:برش زمانی از یک دورۀ زنده گی
5ــ خاطره نویسی، نشان دادن فضا بصورتی مستند و نیمه مستند است: مثلا. اگر برای من قبلا میگفتند که هوای چترال در تابستان داغ گاهی تا ده درجه سانتی گراد میرسد. من فکری به احوالم میکردم. ولی من غافلگیر شده بودم. یکروز ناگهان ابر های تیره آسمان را پوشاند و تگرگ گرفت. برایم غیر قابل باور بود که به اندازۀ یک وجب تگرک روی سبزه هاو سرک پیشرویی اقامتگاه ما پهن شده بود. هوا آنقدر سرد شد که من جون لباس گرم نداشتم ناچار ملافه هوتل را بدورم پیچیده بیرون میرفتم و اینکارم خیلی خجالت میکشیدم. وقتی از مسوول سفرمان شکایت کردم که چرا قبلا مرا در جریان قرار نداده است. کتاب و جروۀ را که قبلا برایم فرستاده بود باز نموده و با خندۀ معنی داری صفحۀ 18 آنرا باز کرده و گفت بخوان؛ از خجالت دیگر نتوانستم برایش چیزی بگویم زیرا در آن صفحه راجع به اقلیم بخصوص چترال همه چیز نوشته بود و حتی تاکید شده بود که در تابستان داغ لباس زمستانی را فراموش نکنید.
6 ــ وبلاک نویسی اکثرا خاطره نویسی است: مثلا. این بلاگ هم کم کم داره میشه جای خاطره های خصوصی من...کاش یه طوری بود که می توانستم ورود و خروج بازدیدکننده گان را کنترل کنم تا هر کسی نتوانه اینها را بخوانه...اصلا بگذار بخوانند..آدم از خواندن خاطرات زندگی آدمها هر چند یک روزگاری معمولی درس می گیره...بعضی وقتها از زندگی خودمون چیزی نمی فهمیم باید زندگی دیگرانرا ببینیم تا متوجه زندگی خودمان بشیم...
دیروز داداشم رفت سربازی...آخی چقدر مهربان شده بود...از همیشه بیشتر دوسش داشتم...دیروز صبح خواست بره برای خودش چای بریزه گفتم بشین من برایت میارم...همینطور هاج و واج نگاهم می کرد اخه من از این کارا نمی کنم...همش نگاهشرا دنبال می کردم که ببینم چیکار میخواهد بکنه من برایش انجام بدم...حسابی مسخره شده بود همه متوجه شده بودن...بعد از روبوسی و خداحافظی یک چشمک زدم گفتم مواظب رفیقای ناباب باش...اوهم خندید و رفت... آخه هر چقدر توی این دوره سختی بکشه و ناملایمات ببینه می گذره اما امان از رفیق بد!
دیشب را اصلا نخوابیدم یعنی پریشب...دیروز هم که خونمون پر مهمون بود و نه خوابم میومد نه می تونستم بخوابم...ولی دیگه سرشب حسابی خواب چیره شده بود...شام نخورده خوابیدم تا اذون صبح...بیچاره دیشب سحر به خاطر من اومده بوده ولی من خواب تشریف داشتم اگه امروز دیگه تا شب نخوابم برنامه ام درست میشه البته بعید می دونم بتونمم بخوابم اخه کلی تمرین دارم برای انجام دادن بعدشم که میرم کلاس...
اول این پست فکر نمی کردم اینقد زیاد بشه حرفام...ولی الان می بینم اگه بخوام بگم بازم هست.
« از ویلاگ تا انتها ــ ایرانی»
7 ــ نقطه آغاز خاطره بر خلاف قصه و داستان دارای پیشدرآمد جاذبی نیست و میتواند به روال عادی باشد. مثلا باران میبارید. سرم درد میکرد. شب بیست و یک ماه رمضان بود. اگر مرا ریخند نمیکنید من درینمورد نادانتر از شمایم. از لباس کهنۀ خود نشرمید از فکرکحنه خود بشرمید
8 ــفرق گذارش باخاطره اینست که در گذارش جزییات بدون دخالت عواطف درونی بیان میشود ولی عواطف در خاطرات گاهی رول مضاعف بازی میکند. یک گذارش مثل یک خبرو رویداد است. و یک خاطره شرحی عاطفی یک حادثه و یا واقعه است. مثلا. دیروز و امروز در سالون کنفرانس های دانشگاه شاعران و شاعره های جوان شعر های خود را خواندند... یک گذارش خبری.
دیروز و امروز یک عده از شاعران جوان و شاعره های جوان در سالون کنفرانس های دانشگاه در میان شور و هلهلۀ دوستداران شعرو ادبیات اشعار زیبایی خود را به خوانش نشستند. درین محفل از همه زیاد تر.... درخشید. خاطره است
9 ــ خاطره میتواند یک عنوان داشته باشد و میتواند بدون در نظر داشت یک عنوان مربوط به خاطره یاداشت وار نظر به تاریخ ثبت شود. عده ای در دفتر خاطرات تاریخ را درج مینمایند و عده ای هم به درج تاریخ خاطرات خود ارجی نمیگذارند. در هر دو صورت در حالیکه خاطرات بیان عاطفی یک حادثه و یا واقعه را شرح دهد اثر هنری پنداشته میشود. این خاطره را با عنوان آن بخوانید:
آلودگی و کندذهنی
دیروز عصر ساعت پنج به خانه رسیدم و دیدم پسر کوچکم خواب است. بعد فهمیدم که به محض رسیدن به خانه از مهد کودک، گفته خسته ام، رفته روی تختش و فوری خوابش برده. دیشبش زود خوابیده بود و شب خواب کافی داشت، معمولا هم بعد از ظهرها نمی خوابد، این شد که کمی نگران شدم. ولی وقتی بیدار شد مریض نبود و تب نداشت.
بعد اخبار اعلام کرد که روزهای سه شنبه و چهارشنبه مدارس و مهدکودکها به خاطر آلودگی هوا تعطیل است. و من تازه متوجه شدم که چرا نیکان خسته بوده و این همه خوابیده. از پنجره بیرون را نگاه کردم، تقریبا چیزی دیده نمی شود. تا دو ردیف خانه آنطرفتر را نمی شود دید. همه چیز در مه دود غلیظ غرق شده.
امروز صبح در راه به رادیو پیام گوش می دادم. می گفت تعطیلی مدارس به خاطر آلودگی هوا احتمالا یک روز با تاخیر اعلام شده، چون در جلسه ای (مربوط به آلودگی هوا در مواقع اضطراری) که پریروز به این منظور تشکیل شده بوده، 8 نفر غایب بوده اند و جلسه به حد نصاب نرسیده!
این را که شنیدم بیش از اندازه ناراحت شدم. سهل انگاری عده ای باعث می شود که جان عده ای دیگر به خطر بیفتد. به خصوص به این علت ناراحت شدم که پسرم سابقه نوعی بیماری قلبی دارد و دانستن شدت خطر آلودگی برای پرهیز از حضور در مکانها آلوده تر واقعا برایمان حیاتی است. و این تنها مشکل من نیست. هزاران کودک، بزرگ و سالمند مگر مستثنی هستند؟
گاهی فکر می کنم بعضی مسوولین ما دچار انواع کندذهنی هستند، وگرنه بعید می دانم کسی نسبت به سلامت جامعه تحت مسوولیتش، خانواده خودش، و خود خودش این همه بی تفاوت باشد.
از ویلاک آرام دل داد کام ایران
خاطراتی که تاریخ وار ثبت میشود عموما در بر گیرندۀ یک مقطع زمانی است که میشود سلسلۀ وقایع و اتفاقات را بهتر دسته بندی کرد . تاریخ بهتری برای وقوع آنها به خاطر سپرد. مثلا:
11 سپتمبر 2001: ساعت سه بعد از ظهر ناگهان برنامه های عادی تلویزیون قطع شده و جریان مستقیم فرو ریختن برج های دو قلوی نیویارک را به نمایش گذاشت. خدای من چقدر وحشت آور بود. هواپیمای دوم به برج دوم اصابت کرد. دود و آتش زبانه کشیدن گرفت. مردم هراسان به هر طرف میدویدند. حالا دیگر هر دوبرج در میان شعلخ های آتش و دود از نظر پنهان میشد. کسی نمیدانست که چه بر سر ساکنین این برج های مرکز تجارت جهانی آمده است. اخباری که پخش میشد حاکی از آن بود که اضافه از پنج هزار نفر باید کشته شده باشند.
12 سپتمبر 2001: امریکایی ها برخورد یک هواپیمای دیگر را به یکی از بخش های وزارت دفاع امریکا تایی کردند و همچنان یکی از طیاراتی میخواست خود را به قصر سفید برساند و سقوط داده شد را هم تایید کردند.
17 سپتمبر 2001: رییس جمهور امریکا شبکه ترورستی را مسوول این ئاقعات معرفی کرد. که رهبری آن به دوش اسامه بن لادن یکی از ملیاردر های سعودی بوده و فعلا در افغانستان پناه گرفته است.
21 سپتمبر 2001: رییس جمهور امریکا از طالبان خواست که اسامه بن لادن را به امریکا تسلیم نمایند...
ادامه دارد
نیایش
ای مهربانتر از من به خودم
ای زیبای حقیقی
من بیچاره به درگاه تو آمده ام
اگر دستم بگیری . نشاندهنده ی مهربانی توست
اگر نگیری حق من است
این من هستم که به خود ظلم کرده ام و خود را در چاه ظلمات زندانی کرده ام
تو بار ها مرا بیدار کردی ولی من از روی جهالت از تو روی گردانیدم
تو پیکهای فراوان به سویم فرستادی ولی من هر گز یوغ بندگی تو را به گردن نگرفتم
الان سر به زیر به درگاهت آمده ام
دستم بگیر که بیش از حد بیچاره ام
ای محبوب من . ای پروردگارم . ای بزرگ
خدایا ! خودت را معشوق ترین من قرار ده ومرا عاشقترین خویش
گلدانهای آرزوی مرا به خشکی منشان و نردبان امید را از زیر پای دلم مکشان و
تا پا یان این راه بی پایان مرا لحظه ای به خودم وا مگذار و دستم را بگیر
خدا ! توفیق طاعت و دوری از معصیت آنچنانم عطا کن که تا
قله شفاعت ( محمد (ص) ) صعود توانم کرد
ای کریم ترین برای حاجتمندان. و ای
مهربانترین برای قاصدان . ای
مونس ترین برای بی کسان
و تنهایان . و ای ماَمن
ترین برای آوارگان و ای گرمترین آغوش برای وا ماندگان
و ای پر قدرت و مهر ترین برای مستمندان!![]()
من دست نیاز و وا ماندگی و حیرانی به دامان صمدیت و جبروت و سبحانی تو آویخته ام
دستم را به تازیانه حرمان میازار و به خنجر یاس و نا امیدی کو تاه مکن ![]()
(( آمین یا رب العالمین ))
کلاس فلسفه و توپ گلف
پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.
وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟
و همه دانشجویان موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.
بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر از پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".
بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد و گفت در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.
در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.
اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."
پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی ماند ، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.
همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.
.....
اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟
پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه برای صرف با یک دوست هست
با تشکر فراوان از آقای علیزاده از افغانستان فرستنده این مطلب
به چه مشغول کنم
دیده و دل را که مدام
دل تو را می طلبد
دیده تو را می جوید
خجسته سالروز نیمه شعبان المعظم را خدمت شما تبریک و تهنیت عرض می کنم