تبليغاتX
صدای غربت
داستان ، شعر خاطره ، درد دل

 

من در اقیانوس بد بختي محكوم به فنا هستم، فرياد وناله، دشنام يا التماس، بغض يا محبت، كوشش يا سستي،

 هيچ كدام مانع غرق شدن من نخواهد شد. من محكوم به عذاب هستم

در اين باتلاق متعفن، لحضه به لحضه فرو تر مي روم ، شيون من به جايي نمي رسد و ناله ام  دلی را

 را متاثر نمي گرداند.، هركسي در اطراف من در این منجلاب پر از تيغه هاي زهر آ گين وگزنده هاي كشنده غوطه ور است.

 وهمه هم  درد وهم بند من است

هر يك با نحوه ي خاصي با اين عذاب  دست به گريبان است

همه با ناله وبا ضجه آرزوي مرگ مي نمايند ودر عين حال همه از مرگ  هراسانند

با آنكه حتي براي لحظه اي طعم شيرين زندگي را نچشيده اند

در اين جهنم كه من محبوسم ، نور وهوا وجود ندارد، نعره وفرياد از نزديكترين مسافتي شنيده نمي شود.

تشنجات كه روح مارا شكنجه مي دهد از كوتاهترين فاصله اي ديده

نمي شود ، سكوت وظلمت بر اين قبرستان وسيع  حكم فرماست .

اين سكوت وظلمت لايتناهي به قدري وحشت آور است كه الام ديگري در برابر ش نا چيز است

 وگهگاه فرياد و ناله كودكان وزنان كه سرشان از دم تيغ مي گذرد بر وحشت اينجا مي افزايد

ترس ووحشت سرا پاي مارا فرا گرفته

بد بيني وبد گماني بالاي سر ما خيمه افراشته ، ديگر از سايه خود بيمناك واز برادر خود بد گمانيم ،

 همه از هم وبا هم رنج مي بريم ،همه ازهم وبا هم مي ترسيم ،همه از هم وبا هم فرياد مي كشيم ،همه از هم وبا هم نا راضيم

همگي از هم متنفر وبيزاريم ،ولي همگي باهم اين جهنم را به وجود آ ورده ايم

 

 

راستي ودرستي ،وطن خواهي ونوع دوستي، كلمات متداوله ماست ولي در عمل جز ترس وكينه ، رنج وبد بختي حاصلي نداريم

آنچه در محيط ما وجود دارد براي تشديد شكنجه وافزايش رنجهاي ماست

علماي اعلام از عمل نيك محروم است ، پاسبان دزد است ،قاضي راشي است دولت هم دشمن جان ماست

فرهنگ كانون جهل وفساد گشته ، وعدليه مركز ظلم وقساوت

همه مي دانيم و همه آهسته اين  قضايا را صحبت مي كنيم ، با وجود آن به متعالمان وملا نمايان احترام مي گذاريم

از پاسبان مي ترسيم ، به قاضي التماس مي كنيم ، از دولت انتظار شفقت ومساعدت داريم

و براي دفع ظلم به حكومت پناه مي بريم

اما احترام به ملا نمايان ،ترس از پليس،التماس ما به قاضي ،داد خواهي ما به حكومت و عدليه همه ريا كاري ودروغ است .

 ودعاي علما،تحفظ پليس ،عدالت قاضي از آن دروغ تر است

دروغ هیزم اتش جهنم ماست ،دروغ ماده اوليه اين كار خانه رنج و عذاب است ،دروغ محصول تمام نشدنی این مزرعه افت است

آري دروغ تخم پر حاصلي است كه لا ينقطع در سر زمين بلا كاشته شده وميوه آن بر خرمن كينه و عداوت ، تنفر وبد بيني افزوده مي شود...

... دروغ ،كنسرت شياطين واهنگ عزايست كه در سر تاسر اين قبرستان نواخته مي شود

دروغ سرود جهنميان است

زندگي ماچسيت؟؟

در ميان شعله هاي اين جهنم مي خنديم ،گريه مي كنيم ،مي ترسيم ،مايوسيم ،اميد واريم ،

 مي روئيم ،رشد مي كنيم  ، گل مي دهيم ،پ‍‍‍‍ژ مرده مي شويم .

 ليكن لهيب اين آتش سوزنده ي ما ابدي است

آيا نسلهاي آينده ما نيز در اين جهنم براي هميشه وتا ابد خواهد سوخت؟؟

اصلا زندگي ما به معني حال وجود ندارد ،زندگي ما به فردا احاله مي گردد ،و ما به فردا علاقه منديم ،

 فردايي كه امروز نمي شود  ودر پي خود فرداي ديگري دارد

با وجود آن اين فردا مرجع اميد ماست ، فردا، آهنگ يكنواخت وتنها آهنگ اميد بخشي است

كه در سر تاسر جهنم ما طنين مي اندازد

فردا سرور دائمي ماست ، فردا نان خواهيم خورد ،فردا دفع ظلم خواهد شد ، فردا آلام ومصائب ما كمتر خواهد شد ،

فردا دژخيمان دست از شكنجه وتعذيب ما خواهند كشيد

فردا صداي شلاقي كه استخوانهاي ما را خرد مي كند شنيده نخواهد شد

ما منتظران اين فردا هستيم

هر سطري از اين نوشته ها عذاب وجزائي است كه بر ما تحميل شده است دراين             جامعه(جهان) حرف بد جزو جنايت است

، ليكن عمل بد ، پاك ومباح است

در اينجا همه كارهاي بد عملي مي شود ،بدون آنكه حرفي از آن به زبان آورده شود

تمام حرفهاي خوب زده مي شود ،بدون آنكه ذره اي عملي گردد

نداي فضيلت وتقوا از زمين به اسمان مي رود ،ولي  فضيحت و  رسوايي از در و ديوار  مي بارد ، راستي ودرستكاري اولين الفباي تدريس مكاتب ومدارس است ، ولي اين نخستين دروغ ونا درستي است كه به اطفال ما تعليم داده مي شود

قهقهه ي ما زهر خندي  از بغض وعدوان است كه به هر طرفي متوجه گردد ، چون شعله هاي آتش سوزنده وكشنده است

منظره بد بختي وبي نوايي ديگران مسبب نشاط ماســـــــت ،

گر چه ظاهرا با چهره ي معصوم وغمناك مي گوييم:   آه بـــــــيچاره!!!  اما در باطن موجي از مسرت ،آتش سبعيت دروني ما  را تسكين مي نمايد

اينجا سر زمين عجايب واسرار است

مادامي كه سر ديگري را از بدن جدا مي نماييم ، با آهنگ پدرانه مي گوييم::

 

میازار موری که دانه کش است 

که جان دارد وجان شیرین خوش است 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 10:6  توسط سجاد  | 

سلام دوستان عزیز وارجمندم

این هم یک داستان از خودم که برای نقد وبررسی گذاشته ام

خواهش می کنم ان را تا آخرش بخوانید ونظرات سازنده تان را از من دریغ نکنید

نظرات مفید شما راهگشای من در آینده خواهد بود

نظرات تان را ارج می نهم

 

 

 

 

عشق موتور

 

چند روزی بود که بد جوری عاشق موتور شده بودم اما پدرم مخالف بود و این مرا خیلی ناراحت کرده بود

یک روز خیالات موتور سواری حسابی به سرم زده بود ، وسط  هال  دمر دراز کشیده بودم  و روی کاغذ شکل موتور مورد علاقه ام را نقاشی می کردم  ،  هر مو توری که می کشیدم    مو توری نمی شد که من می خواستم

کاغذ را مچاله می کردم و کاغذی  دیگر ...

دور وبرم پر از کاغذ  مچاله شده بود .

خواهرم  طاهره که یک جارو به دستش بود از سمت حیاط آمد وقتی کاغذ ها را دید با صدای بلند سرم داد زد:

(( چرا خانه را آشغال کردی ؟ تازه جارو کرده بودم ))

من با عصبانیت کتابی را که کنارم بود برداشتم وبه طرفش پرت کردم  طفلک از ترس جارو را انداخت و داخل اتاق پرید .  چون می دانست که اگر بماند ، کتاب صورتش را نوازش  خواهد کرد.

از طرز فرار کردنش خنده ام گرفته بود  ولی به روی خودم نیاوردم و با صدای بلند داد زدم (( خوب کردم که اشغال کردم من مو تور می خواهم ))

طاهر از پشت در اتاق با حالت تمسخر آمیزی گفت : (( می دونی چرا بابا برات موتور نمی خره ))؟

من تن صدایم را پایینتر کشیدم و گفتم : (( چرا)) ؟

مو زیانه و تمسخر آمیز گفت : (( چون روی موتور ه نوشته دور از دسترس اطفال نگهداری شود  ها ها ها ...))

اعصابم به کلی به هم ریخت و داد زدم  : (( خفه شو ، جیر جیرک ))

بیچاره خنده ا ش را فرو خورد و ساکت شد

حالا دیگر  حال و حوصله نقاشی را هم نداشتم ، از غم نداشتن موتور ، سرم را روی دستم گذاشتم و به صورت دمر دراز کشیده بودم.

نمی دانم چقدر زمان گذشت .

تلفن زنگ زد رفتم گوشی را برداشتم ،  پدرم بود . گفت : (( زود خودتو ا به مغازه عباس آقای موتور فروش برسان ))

از تعجب می خواستم شاخ در بیاورم (( یعنی می خواهد  برام موتور بخرد )) ؟

بدون خدا حافظی گوشی را گذاشتم وبا خوشحالی از خانه زدم بیرون ، وقتی رسیدم پدرم  جلوی مغازه  منتظرم بود.

با مهربانی باور نکردنی گفت : (( هر کدوم موتور را  که دوست داری انتخاب کن !))

از خوشحالی داشتم بال در می آوردم  ، رفتم داخل مغازه ، همان طور که به موتور ها نگاه می کردم  وهر کدام را لمس  می کردم  ، یک موتور آبی رنگ  که برق می زد توجهم را به خودش جلب کرد

با خوشحالی گفتم : (( عباس آقا  این همان موتوری است که می خواستم.

عباس آقا با لبخند گفت: (( مبارکت باشد ))

پدرم هم قبول کرد  از خوشحالی داشتم بال در می آوردم احساس می کردم پوستم برایم تنگی  میکند

به پدرم گفتم : (( تا شما با عباس اقا حساب وکتاب می کنید ، من بروم یک دور با موتورم بزنم وآن را به دوستان نشان بدهم

بدون انکه منتظر جوابش بمانم موتور  را  از داخل مغازه بیرون آوردم  ، روشنش کردم  و راه افتادم  اولین مقصد خانه جواد پسر خاله ام بود  وقتی به انجا رسیدم جواد دم در  خانه شان نشسته بود وبا گوشی موبایلش  بازی می کرد .

کنارش ایستادم  اصلا حواسش نبود . بوق زدم یکهو از جا پرید  وقتی مرا دید با خوشحالی  گفت : (( بالا خره خریدی؟؟ خوش به حالت !!))

با غرور گفتم : (( بله که خریدم ، پدرم خریده  . پدر تو که از این کارا بلد نیست )) به روی خودش نیاورد . با دستش موتورم را لمس کرد و گفت : (( چقدر نو است  !! چه رنگ قشنگی !! اجازه می دهی یک بار سوار شوم  و دور بزنم ؟؟

با غرور دستش را کنار زدم  ، دست نزن خط  می افته  با حالت غریبی که فهمیدم دلش شکسته گفت : (( من اصلا موتور دوست ندارم  ، می خواستم تو را امتحان کنم  . از من فاصله گرفت  و رفت کنار دیوار نشست ومشغول بازی با موبایلش شد

گفتم خیلی هم دلت بخواهد  ... و بوق زنان از آنجا دور شدم

دوست نداشتم به این زودی به خانه بروم  برای همین تصمیم گرفتم  به بزرگ راهی که در حاشیه شهر بود بروم

و تا آخرین سرعت گاز بدهم  ، وقتی رسیدم  دسته گاز را تا آخرش چرخاندم ، بزرگ راه خلوت بود . من از بادی که به صورتم می خورد لذت می بردم ، از خوشحالی داد می زدم : (( پسر خاله می بینی ؟ من موتور دارم  تو نداری  ها ها ها  ..

متاسفم که پدر ومادرت اجازه نمی دهند تا تو موتور داشته با شی ، آخر مادر خنگت که از موتور می ترسد پدرت هم که از پولش می ترسد  ولی من ... یو هو هو  ... برو که رفتیم ))

دسته گاز را محکم می چرخاندم

ناگهان مچ دست چپم درد گرفت ومرا به خودم آورد. چشمانم را که باز کردم  دیدم دور تا دور خانه می دوم  و دستم را محکم می چر خانم  و صدای  موتور در می آوردم . خاله و مادر هم قش قش  به من می خندند  طاهر هم با حالت تمسخر آمیز و خنده کنان  دست می زند و هورا می کشد  : (( دادا شی برو دادا شی برو ))  عجب سرعتی !!

مچ دستم از شدت چرخاندن سرخ شده بود

 

سجاد علیخانی / مشهد / 11/11/ 1385   ساعت 12:34 شب

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 20:0  توسط سجاد  | 

سلام دوستان

از نظرات زیبا و سازنده تک تک شما ارجمندان استفاده کردم وجا دارد که از همینجا از همه شما تشکر و قدر دانی کنم و دست شما عزیزان را ببوسم

 در آینده ای نه چندان دور داستان جدیدم را  هم برای نقد و بر رسی خواهم گذاشت 

اما اینبار می خواهم برای شما چند عدد دو بیتی هزار گی بگذارم تا هموطنان عزیزم بخوانند و لذت ببرند

اولش یک توضیح کوچولو در مورد ( هزاره ) خدمت دوستان عزیز ایرانی ام بدهم چون بعضی از دوستان ایرانی اصلا با کلمه هزاره آشنایی کامل ندارند

(( هزاره نام یک قوم بزرگ در افغانستان می باشد که مذهب شیعه دارند مردمانی ساده دل ودر عین حال غیور و دلیر که سالها رنج جنگ و آوارگی را به جان خریده اند اما هر گز در برابر دشمنان داخلی و خارجی سر تسلیم فرود نیآوردند))

این دو بیتی ها هم به زبان محلی ( هزار گی ) سروده شده که امیدوارم از آن لذت ببرید

*****************************************************

 

 

 

 

چُوغَه تَو کُو کِه ماهِ نو مه می یُوم

جدا خَو کو کِه نسپِ شَو مه می یوُم

همی ره از دِلِ پُر دردِ خو موگفت

درگه تمبه اَز موُری گُو مه می یوم

**       **

تو یار جان باخبر باشی مه می یوُم

بَلِی بالِشتِ زر باشی مه می یوم

بَلِی بالشت زر توشک شی بخمل

کهِ از گل تازه تر باشی مه می یوم

**          **

دو سه روزه که از یار خو جدایم

خدا پَی مُوفته با مرگ خو رضایم

خدا پی موفته از داغِ دِلِ مه

گه خاگستر ده دورِ کوچه هایم

 

 

 

دلی دارم دلی دارم پر از غم

نه یک جو می شود از این غما کم

نه دستم می رسد بر گردن یار

نه آن سرو سهی سر می کند خم

سرم غم  دست من غم پای من غم

به هر موضع نشینم جای من غم

به بازار غم عشق تو ای گل

چیلم وآب و نان وچای من غم

نگارا رفتنم غم شیشتنم غم

تبسم گر کنم خندیدنم غم

 

 

اگر باد صبا پیدا نمی بود

دهان غنچه ی گل وا نمی بود

اگر می داد لیلی را به مجنون

کسی در عاشقی رسوا نمی بود

اگر عاشق کشی میل دلت نیست

چر اینجا نشستی منزلت نیست

تو را ار بس که نیکو آفریده

تو چشمت چشم  آهو آفریده

دلم در بین زلفین کشالت

مرا سر گشته هر سو آفریده

بگیرم شیوه ی نا اشنایی

به بر سازم لباس پارسایی

کنم خود را ملنگ هر مزاری

مگر روزی زیارت کردن آیی

تو را شاید شبی شبگیر بینم

به جمع گلرخانت دیر بینم

ندارد عمر دنیا پایداری

به علفت داشت باید استواری

چو مجنون بر محنت در محبت

بود نامش به عالم یادگاری

بگردم دور واطراف وطن را

پذیرم صحبت صد انجمن را

به یاد نرگس بیمار چشمت

ببوسم چشم آهوی ختن را

از این پس طاقت نازت ندارم

ز بهرت روز تا شب بیقرارم

مریضم روز وشب در بستر غم

بیا بنگر  مزاج تاب دارم

 

 

دلم می سوزه در سودای کابل

بسی افزون شده غمهای کابل

گرفته ابر غم سیمای کابل

زخون کودکان بیگناهش

شده رنگین خیابانهای کابل

اگر پرسد گناه مردمان چیست؟

اگر پرسد که این آه و فغان چیست؟

چه می گویی تو در فردای کابل؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 9:48  توسط سجاد  |