تبليغاتX
صدای غربت
داستان ، شعر خاطره ، درد دل

سلام اول به اطلاع همه شما دوستان عزیزم برسانم که از این به بعد داستانهایم را اینجا می نویسم
                 همای بخت
            همای بخت بر شانه ات نخواهد نشست مگر آنکه شانه ای به گستره و پهنای
            کوهستان داشته باشی .
            «اُرد بزرگ»
                 من کی هستم؟
            اكنون زمانی وقت صرف كنید و به معرفی خود بپردازید . هنگام پاسخ دادن
            به این پرسش
            كه ( من كی هستم؟) كنجكاو و سر زنده باشید.
            «آنتونی رابینز»
                 زوج های جوان
             ای زوج های جوان ، جام یکدیگر پر کنید ، لکن از یک جام ننوشید .
            از نان خود به هم ارزانی دارید ، اما هر دو از یک نان تناول نکنید.
            «جبران خلیل جبران»
                 امید
            در زندگی، عشق باید ممکن باشد، حتی اگر بازتاب و پاسخ آنی ندارد. عشق
            تنها در صورتی زنده می ماند که امیدی برای فتح معشوق باشد.
            
            «پائولو کوئیلو»
                 جذابیت
            جوانان بدون هیچ دلیلی لبخند می زنند و همین یکی از مهم ترین دلایل
            جذابیت آنهاست . 
              
            «توماس گری»
                 سررشته زندگی
            هر لحظه ای كه به دليل رفتار ديگران با تشويش، نااميدی، اندوه، خشم يا
            رنجيدگی می گذرانی، لحظه ای ست كه سررشتهء زندگی را از دست داده ای.
            
            
            «وین دایر»
                 سرکش باش
            آن طور زندگی كن كه می خواهی،‌ بايد اندكی سركش باشی، بايد بر خواستهء
            خودت
             پای بفشاری.
            
            «وین دایر»
                 وقت
            همه از تنگی وقت، می نالند و باز تا جایی که می توانند وقت خود را تلف
            میکنند.
            «آندره موروا»
                 عبادت
              اگر عبادت نکنیم، گر چه خداوند همیشه نزدیک ما می باشد، ولی هرگز
            متوجه حضور او نخواهیم شد.
            «پائولو کوئیلو»
                 اشخاص بزرگ
              اشخاص بزرگ و با همت به كوه مانند، هر چه به ايشان نزديك شوی عظمت و
            ابهت آنان بر تو معلوم شود و مردم پست و دون به سراب مانند كه چون كمی
            به آنان نزديك شوی به زودی پستی و ناچيزی خود را بر تو آشكار سازند.   

             «گوته»
                 شادی و غم
            شاديهاي شما همان غمهاي شماست که نقابش را برداشته اند . و چاهي که
            خنده هايتان از آن مي جوشد همان است که از اشکهايتان پر شده است.
             «جبران خلیل جبران»
                 هرگز
              قلبی داشته باش که هرگز سختی سنگ را به خود نگیرد و احساسی داشته باش
            که هرگز آزار دهنده نباشد .
             «چارلز دیکنز»
                 دو بی نهایت
              انسان نقطه ای است بین دو بی نهایت  . بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته
              «دکتر شریعتی»
                 منطق
              منطق تو را از الف به ب می برد . در حالی که تخیل تو را به همه جا می
            برد.
            «انیشتین»
                 خشم
             هر گاه خشم شما را از جاده اعتدال خارج ساخت ، فورا با آیینه نگاه
            کنید ، آنگاه بی اختیار بخود می خندید
            « ژان ژاک روسو »
                 اجازه
            چون به کسی اجازه دادی که در حضور تو سخن بگوید بر او درشتی و تندی مکن
            و بمان تا سخنش را به پایان برد.
            
            «بزرگمهر»

با شکر از آقای ظفر علیزاده /افغانستان
           

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 5:55  توسط سجاد  | 

داستان کوتاه برای نقد وبرسی

با سلام خدمت شما دوستان خوبم این بار تصمیم گرفتم داستانم را در وبلاگ بگذارم تا از نظرات سازنده شما عزیزان هم بهر ه ها ببرم

از شما دوست گرامی تقاضا می کنم که بعد از خواندن داستان حتما نظر قشنگتو برای من بنویسی

خب این هم داستانی که هنوز برایش عنوانی انتخاب نکرده ام:

به نام خدا

 

 

شب بار وبنه خود را بسته بود ، رفته بود وجا خود را به روز داده بود ي، يك روز زمستاني سرد اما نه برفي .

با باز شدن مغازه ها  خواب از چشم خيابان پريد ه بود  خيابان كم كم شلوغ مي شد مغازه داران  با ذكرو صلوات در هاي مغازه هايشان را باز مي كردند وسپند دود مي دادند

رفت وآمد ها بيشتر وبيشتر شد ه بود ، خيابان از شدت سرو صدا وجنب وجوش تنها مونس شب گذشته اش را به باد فراموشي سپرده بود.

زن جواني  را كه با لباسهاي چركيده وكفشهاي پاره كه يك لنگه اش با ديگري فرق داشت يكي قرمز با شماره سي ونه وديگري قهوه اي با شماره چهل ويك در كناري كز كرده بود  تمام تلاشش اين بود كه  صورتش را با چادرش بپوشاند  سرش را پايين گرفته بود   طوري كه از رهگذران فقط كفشهايشان را مي ديد

وجود چند سكه  روي زمين جلوي روي او ، شغلش را به مردم مي فهماند

 زن سكه ها را كه شب گذشته جمع كرده بود در جيب خود نگذاشته بود وبا خود گفته بود‍‍‍‍‍" بهتر است چند سكه اي بگذارم تا مردم خيال نكنند كه من گدا نيستم"

او گدايي را به هرزگي وهر كار ديگر ترجيح داده بود

ديدن كفشهاي رهگذران از يكسو اميدي در دلش مي كاشت كه شايد سكه اي ، اسكناسي. واز سوي ديگر او را آزار مي داد و به ياد روزي مي انداخت كه  اورا به اين روز انداخته بود

نمي خواست به ان روز فكر كند اتفاقي كه اورا اواره كرده بود به گدايي كشانده بود  ،به آن روز كه از مكتب به خانه برگشته بود وپشت در كفشهاي زيادي ديده بود كفشهايي كه با همه كفشهايي كه او ديده بود فرق داشت . كفشهاي نا اشنا

دلش نمي خواست به آن كفشهاي مغرور كه در پشت در جمع شده بودند ،به ان روز وبه صاحبان ان كفشها  فكر كند .

خيابان شلوغ وشلوغتر شد وبازار رونقش بيشتر

رهگذران از چپ وراست از جلوي زن گذشتند  بعضي از آنها وقتي اورا ديدند دست به جيب شدند واز ميان اسكناسهاي دو هزار توماني وهزار توماني وپانصد توماني ودويست توماني وصد توماني وپنجاه توماني فقط سكه اي بيست وپنج توماني نه، ده توماني جلوي روي او گذاشتند ان هم با دودلي وترديد

از انجا دور شدند زن ماند ويك دنيا شرم وخجالتي  با هر سكه اي كه جلوي او قرار مي گرفت حسي به اودست مي داد كه وجودش را ذره ذره آب مي كرد

زن به گدايي تن داده بود اما نه به خاطر  خودش  بلكه فقط مي خواست تنها دخترش بدون احساس هيچگونه كمبودي به مدرسه برود، به كلاس اول

او خوب مي دانست كه اگر به جاي نشتستن سر راه وگدايي كردن خود را بزك كند وبه كار ... دست بزند بيشتر از اينها  در آمد خواهد داشت 

ولي به اين هم فكر كرده بود كه در اين صورت اگر دخترش ريحانه از او بپرسد  چه شغلي دارد جوابي ندارد

 حالا خيالش از اين بابت راحت بود چون هر وقت كه ريحانه از او پرسيده بود كه چه كار مي كني؟ او در جواب گفته بود كه در يك كار خانه بزرگ كار مي كند

 

زن گوشه چادرش را كمي بالا گرفت وبه اطراف نگاهي انداخت  خيابان  در جنب جوش جمعيت وماشينها غرق شده بود

هوا سرد بود ودندانهاي زن از شدت سر ما به هم مي خورد سرما از تار پود لباسهاي كهنه اش مي گذشت وتمام وجود زن را در بر مي گرفت

 نگاهش را از اطراف گرفت وبه زمين جايي كه حالا سكه هاي بيشتري جمع شده بودند دوخت  با احتياط سعي كرد چند تا از انها را بردارد ودر جييب مانتوي قهوه اي رنگش كه ديگر قهو ه اي نبود ولكه هاي چرك اشكال نا مشخصي  روي ان ايجاد كرده بود بگذارد .

طوري اين كار را انجام داد كه هيچ كس متوجه نشد نه ان مرد كه در چند قدمي او آدامس وسيگار مي فروخت ونه آن زني كه با زحمت وناشيانه  سايبان دكان خرازي خود را پايين مي كشيد ونه ان رانند ه تاكسي كه در كنار خيبان  داد مي زد خواجه ربيع ،خواجه مراد ، خواجه ابا صلت ، نمايشگاه ،طرقبه شانديز.

هيچ كس متوجه نشد حتي رهگذاراني كه از كنار او مي گذشتند ، جفت جفت ، تك تك  با عصا ، با صندلي چرخدار  با كالسكه هيچ كس نديد كه زن تعدادي از سكه ها را در جيب خود گذاشت.

زن خود را جمع وجور تر كرد ومنتظر سكه .بليت اتو بوس واسكناسهاي پاره ورنگ ورو رفته نشت   با اينكه مدام كفشهاي رنگارنگ وكوچك وبزرگ  رهگذاران را جلوي چشمانش ديد  ولي هر گز سعي نكرد به ان روز شوم به ان كفشهاي پشت در وبه صاحبان ان كفشهاي مغرور ونا اشنا فكر كند

او مي خواست ان روز را براي هميشه فراموش كند همان روزي را كه اورا به اين روز انداخته بود ، به گدايي كشانده بود از زندگي  فقط يك دختر يتيم وكوچك كه به كلاس اول مي رفت به ياد گار گذاشته بود وكوله باري از حسرت پشيماني ، خجالت  .

ان روز شوم .ان روز كه با غرور وسرمستي از مكتب به خانه بر گشته بود وكفشهاي زيادي را درپشت در خانه شان ديده بود كفشهاي بيگانه مغرور ودر عين حال جذاب وفريبنده

پا روي كفشها گذاشته بود ودر را باز كرده بود داخل خانه جواني را ديده بود كه به احترام او از جايش بلند شده بود وبا لهجه نا اشنايي با او سلام وخوش وبش كرده بود

جوانك همراه مادرش كه  خاله او بودوچند نفر ناشناس از ايران براي خواستگاري او امده بود

خيلي زود قرار ومدار در فضايي پدر سالارانه گذاشته شد ه بود

او با اينكه در ابتدا موافق با اين امر نبود ولي تهديد پدر وحرفهاي پسر خاله اش اورا رازي كرده بود

خاله او انقدر در گوش او خوانده بود واز ازدواج وزندگي در ايران برايش قصه ها گفته بود كه او علي رغم علاقه شديد به درس خواندن  خام شده بود

اراستگي ظاهري پسر خاله، داستانك هاي شيرين خاله  وفريبندگي كفشهاي پشت در او را هوايي كرده بود

چنين تصور كرده بود كه اين ازدواج خيلي هم به ضرر او نيست . ديگر لازم نبود گوسفندان پدر را بدوشد .رخت ولباس مادر بشويد

طولي نكشيده بود كه عروسي بر گذار شده بود وچند روز بعد پسر خاله دست زن خود را گرفته به ايران امده بود ، به اين شهر، همينجا كه زن الان مشغول گدايي بود

شوهرش با داشتن سابقه سرقت ،فساد اخلاقي ،به زندان افتاده بود زن مانده بود ودختري كوچك كه به كلاس اول مي رفت وبه خيال كودكانه اش شاد وخوشحال  بود از اينكه مادرش در يك كار خانه بزرگ كار مي كند

زن همچنان سر به زير كنار ديوار كز كرده بود هوا در اوج سرماي  خود رسيده بود مدرسه ها تعطيل شده بود سيلي از دانش اموزان كه مغنعه هاي سفيد ومانتوي سرمه اي به تن داشتن در پياده رو جاري شده بود دسته دسته به خانه هايشان مي رفتند  ريحانه دختر ان زن نيز هر روز از همانجا از كنار مادر ش مي گذشت، با شادماني كودكانه از جلوي مادر رد مي شد بدون انكه اورا بشناسد وگاهي اوقات هم پولي اگر داشت جلوي مادر مي گذاشت وبازشادمانه تر از انجا دور ميشد مادر با چشمان پر اشك از پشت چادر كهنه اش اورا تا انتهاي خيا بان تعقيب مي كرد. تنها خوشحالي اش همين بود كه ريحانه تنها دخترش بدون هيچگونه كمبودي به كلاس اول مي رود وسال ديگر به كلاس دوم.

وتنها ارزويش اين بود كه وقتي كه ريحانه شاد و خوشحال از مدرسه به خانه بر مي گردد هرگز هرگز پشت در كفشهاي نا اشنا ، مغرور ودر عين حال فريبنده را نبيند

 

 

سجاد عليخاني/ مشهد/1386

www.sedayghorbat.blogfa.com

Alikhani_128@yahoo.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 0:47  توسط سجاد  | 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 8:26  توسط سجاد  |