ای مولای ما !ای مهدی موعود!
اگر نه اکنون ، پس کی؟ اگر نه در اینجای زمان ، پس در کجای زمان؟
کارد مصیبت به استخوان صبوری رسیده است
ما از ازل به امید آمدن تو زیسته ایم
ما سلسله ستمهای عالم را با اتصال به حلقه ی انتظار تو تاب آورده ایم
در همه شبهای سیاه ما تاب ماندن از گیسوی تو گرفته ایم
.در کوره راههای لغزنده قرنها ، ماسوی چشم از سرمه ی انتظار تو ستانده ایم
.اکنون ، دیگر قصه ی صبر به سر رسیده است وته ماند های طاقت تمام شده است
.این زخم کهنه ی انتظار ،فقط با مرهم ظهور التیام یافتنی است
بیا
!!اماما ! عاشق توییم و دوستدار دوستداران تو وخاک پای منتظران تو اما افسوس که خود ، خانه ی دل زا برای آمدن تو مهیا نساخته ایم
اماما ! آشنایان به عمق درای عشق فرو رفته تند وما در ساحل مانده ایم
.نه چشمی که همهی زیبایی ببینیم ونه انسی با امواج ، که با آنها در آمیزیم ، ونه پرتویی از عشق که به جان حقیقت را ه یابیم
آموزگارم! در سینه دلی بی کینه دارم که به پای سخنان شیرینت نشانده ام
با کلام زیبایی که بر لبانتان جاریست .چون گل شکفته وبا اندک خشمی در نگاهتان پژ مرده می گردد
اینک این شما واین دل من
.آموزگارم ! چون فرزندت امانت الهی هستم در اختیار شما. اگر جای یک شاخه گل در گلدان است
پس جای مرا نشانم بده
آموزگارم ! با گوش جان بشنو صدای ضربه های چوب را که می گوید تا توانی دلی به دست آور
دل شکستن هنر نمی باشد
آموزگارم ! چشم دلت را باز کن .ببین جسم کوچک ونا توان من تحمل تصمیم خشمگینا نه ات را دارد؟؟؟
می دانم می خواهی آگاهم کنی تا فرد مفیدی باشم. اما با چوبت یا با مهرت؟؟
آموزگارم ! با زبان بی زبانی به شما که محرم اسرار قلب منی می گویم
:گاه در خانه کتک می خورم وگاه در مدرسه نزد چه کسی بروم تا دست محبتی بر زخمهای تنم بکشد؟
به خدا اگر رفتارت همانطور که با فرزندت مهربان وصمیمانه است با من نیز چون فرزندت باشد قول می دهم بهترین شاگرد کلاس باشم
آموزگارم !روزی که تمیز ومرتب بودم.روزی که مشقم را زیبا تر نوشتم آفرینم نگفتی
روزی که درسم را خوب خواندم اصلا نپرسیدی. روزی که مشتاقانه صدایت کردم جوابم را ندادی
اما یک روز کهدیر سر کلاس آمدم تنبیهم کردی وبعد اشک چشمانم را خونسردانه به تما شا نشستی
اما... با اینکه تنبیهم کردی پس از مدتها با شوق ومحبت شادمانه با شما حرف می زنم
نمی خواهی در این مورد فکر کنی؟؟؟
چرا وقتی که داری تنبیهم می کنی به چشمان اشکبار وعذر خواهم نگاه نمی کنی؟
خواب دیده ام آغوش گشوده ای تا غرق محبتم سازی
خدا یا ! واقعا باید در خواب ببینم؟؟؟
بخوان ما را!
بخوان ما را منم پروردگارت
خالقت از ذره ای ناچیز
صدایم کن،مرا
آموزگار قادر خود را،
قلم را، علم را من هدیه ات کردم.
بخوان ما را!
منم معشوق زیبایت،
منم نزدیک تر از تو به تو،
اینک صدایم کن!
رها کن غیرهارا،سوی ما باز آی!
منم پروردگار، پاک بی همتا
منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست می دارم!
تو بگشا گوش دل
پروردگارت با تو می گوید...
تو را در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد!
بساط روزی خود را به من بسپار،
رها کن غصه ی یک لقمه نان و آب و فردا را،
تو راه بندگی طی کن،
عزیزا من خدایی خوب می دانم!
تو دعوت کن مرا بر خود
به اشکی ، یا خدایی! میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم!
طلب کن خالق خود را
بجو ما را،
تو خواهی یافت،
که عاشق می شوی بر ما،
و عاشق می شوم بر تو،
که وصل عاشق و معشوق هم
آهسته می گویم:
خدایی عالمی دارد!
قسم بر عاشقان پاک با ایمان!
قسم بر اسب های خسته در میدان!
تو را در بهترین اوقات آوردم.
قسم بر عصر روشن ! تکیه کن بر من
قسم بر روز هنگامی که عالم را بگیرد نور!
قسم بر اختران روشن اما دور!
رهایت من نخواهم کرد...
بخوان ما را
که می گوید که تو خواندن نمی دانی؟!
تو بگشا لب
تو غیر از ما خدای دیگری داری؟
رها کن غیر ما را،
آشتی کن با خدای خود
تو غیر از ما چه می جویی؟
تو با هرکس به جز با ما چه می گویی؟!
و تو بی من چه داری، هیچ!!
بگو با من چه کم داری عزیزم، هیچ!!
هزاران کهکشان و کوه و دریا را،
و خورشید و گیاه و نور وهستی را،
برای جلوه ی خود آفریدم من،
ولی وقتی تو را من آفریدم،
بر خودم احسنت می گفتم!
تویی زیباتر از خورشید زیبایم،
تویی والاترین مهمان دنیایم،
که دنیای تو چیزی چون تو را کم داشت!
تو ای محبوب تر مهمان دنیایم
نمی خواهی چرا ما را؟؟!
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی،
ببینم من تو را از درگهم راندم؟!
اگر در روزگار سختی ات خواندی مرا،
اما به روز شادی ات یک لحظه هم یادم نمی کردی،
به رویت بنده ی من هیچ آوردم؟!
که می ترساندت از من؟
رها کن آن خدای دور،
آن نا مهربان معبود،
این مخلوق خود را!
این منم پروردگارت ، مهربانت ، خالقت
اینک صدایم کن، مرا، با قطره اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم!
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم!
غریب این زمین خاکی ام!
آیا عزیزم حاجتی داری؟!
من شنیدم،
کنون برگشته ای ، اما
کلام آشتی را تو نمی دانی
ببینم چشم های خیست آیا گفته ای دارند؟
بخوان ما را!
بگردان قبله ات را سوی ما
اینک وضویی کن
خجالت می کشی از من؟
بگو، جز من کس دیگر نمی فهمد
به نجوایی صدایم کن!
بدان آغوش من باز است
برای درک آغوشم
شروع کن!
یک قدم با تو
تمام گام های مانده اش با من!
توبه ونیایش
ای مهربانتر از من به خودم
ای زیبای حقیقی
من بیچاره به درگاه تو آمده ام
اگر دستم بگیری نشان دهنده ی مهربانی توست
اگر نگیری حق من است
این من هستم که به خود ظلم کرده ام وخود را در چاه ظلمات زندانی کرده ام
تو بار ها مرا بیدار کردی ولی من از روی جهالت از تو روی گردانیدم
تو پیکهای فراوان به سویم فرستادی ولی من هرگز یوغ بندگی تو را به گردن
نگرفتم
الان سر به زیر وشرمنده از کردار خویش به درگاهت آمده ام
دستم بگیر که بیش از حد بیچاره ام
ای محبوب من
ای مهربان
ای بزرگ
ای پروردگارم مرا ببخش (( آمین))
دست همه شما سروران گرامی را ازراه دور با قلب نزدیک ومملو از عشق وعلاقه می بوسم.
پست قبلی من متنی بود که تقدیم کرده بودم به...... اقا امام زمان (عج) جهت تعجیل در ظهورش یک صلوات بفرستیم. اللهم صلی علی محمد و ال محمد
سلام وصد سلام به شما خوبان
سال نو تان مبارك
راستش هر چه فكر كردم كه چه بنويسم تا لايق سليقه شما دوستان باشه چيزي بهتر از متن زير پيدا نكردم !! اين متن يك متن كاملا عاشقانه است اميد وارم كه خوشتان بيايد( البته نا گفته نمونه اين چيزي كه نوشتم با تمام احساسات وعشق وعلاقه ام نسبت به يك نفره اگه گفتين؟؟ كيه؟/………. اي بابا!!!!؟؟ چرا اين فكرو مي كني؟؟؟! چرا فكراتون اينقدر منحرفه؟؟!!!
خب اول متن را بخوان بعد مي فهمي كه براي كه نوشتم
اينم متن
و… به نام خداي عشق
اي طراوت باغ انديشه ام ، كاش تمام تنهايي ات را درون قاب فيروزه اي دلم مي ريختي وروزهايم بوي تو را مي گرفت.
كاش انتظارم را به محراب خوبي هايت مي كشاندي وشكوفه هاي ايمانت را روي سجاده زندگي ام پيوند عشق مي زدي
امروز حرفهاي دلم وناگفته هاي نگاهم را نذر گريه ها واشكهايت ، از پستوي حيا بيرون مي ريزم ويك دنيا ماه وخورشيد وستاره را فقط وفقط به خاطر تو بر صفحه دلم مي نويسم.
اي دريا ! ايا مرا به ساحل ناب زندگي ات راهي هست؟؟
………….(اين قسمتش رو سانسور كردم) اگر همراهي ام كني كوچه هاي فيروزه اي دلم را به ياد تو وبه عشق تو آذين خواهم بست.
خب بگين ببينم حالا فهميدين براي كه نوشته بودم؟؟
معلومه ديگه …. براي تو اره با تو ام ، توكه الان رو به روي مانيتور نشستي باور كن
حالا نظرتو بگو …..خووووووب بيــــــــــــد؟؟؟ البته شرمنده ، بابت تعارف گفتم تقديم به شما، در اصل براي يكي ديگه نوشتم اگه بگي جايزه ات محفوظه!!!!!
اين شعر زيبا را از وبلاگ دل انگيز شهلا جان كپي كردم البته با اجازه خودشون
به نوروز بگوئید بیاید بر خاک دلاویز وطن ره بگشاید
این خانه ما پاک شد از جهل و خرافات
آرام بباید و به هر روزن و در چهره گشاید
ابر سیه درد و غم از خانه برون شد
خورشید دل افروز ،زهر گوشه این خاک برآید
سال ستم و جور و جفا رفت از این ملک
باشد که همیشه وطن از درد و بلا دور بماند
نوروز شد و روز نو، آید به وطن باز
در باغ گل و سبزه و ریحان همگی رخ بنماید
آواز خوش بلبل مست، از سر شوق است
مطرب همه ابیات وزین باز بخواند
این خانه دگر جایگه دیو و ددان نیست
زیبائی آن دین و دل از کف برباید
ای کابل خونین تن خود پاک کن از درد
چون سال نو آید به نوروز بگو شاد بیاید
صد پاره و ویران شدی ای خاک عزیزم
باید نگذاریم که اندوه دگر بر سر ما پای بماند
نوروز قشنگ است و بهار وطنم خوش
یارب مددی کن که دگر ظلم نپاید
ای مام وطن در وگهر ذره خاکت
تا هست جهان نام تو جاوید بماند
سروده شده در آغاز نوروز ۱۳۸۴ برابر با ماه مارچ ۲۰۰۵ میلادی در فنلاند
دوستانی که علاقمند هستند از این شعر استفاده کنند با نام شاعر و حفظ امانتداری ادبی اشکالی ندارد .
با تشكر فراوان از شهلا كه اجازه دادن تا اين مطلب را از وبلاگش كپي بردارم براي رفتن به وبلاگ شهلا اينجا كليك كنيد