يكي درد و يكي درمان پسند است
يكي وصل ويكي هجران پسند است
من از درمان ودردو وصل وهجران
فقط درد وفقط هجران پسندم
آن روز كه عاشق جمالت گشتم ديوانه روي بي مثالت گشتم
ديدم نبود در دو جهان جز تو كسي بي خود شدم وغرق كمالت گشتم
اي عقده گشاي دل ديوانه ي من اي نور رخت چراغ كاشانه من
بردار حجاب از ميان تا يابد راهي به رخ تو ،چشم بيگانه ي من
(به نام خداوند بخشنده مهربان)
صحنه: یک کلاس دارای چند دانش آموز بازی گوش وشلوغ کار چند عدد میز ونیمکت یک تخته سیاه
نقش اول (معلم)_وارد کلاس می شود
شاگردان_ با دیدن معلم بساط شلوغ کاری را فورا جمع وجور می کنند وبا عجله هر کدام سر جایشان می نشیند
معلم_(با قیافه جدی چند بار جلوی تخته راه می رود) بعد روی تخته می نویسد {موضوع درس: تاریخ}
بعد شروع می کند به راه رفتن بین میز ها
شاگردان(از ترس معلم ساکت نشسته اند وسر هایشان را روی کتابها خم کرده( طوری که نشان بدهند که سخت مشغول درس خواندن هستند
معلم __ بالای سر یکی از بچه ها(جواد) می استد :بگو ببینم جواد دروازه قلعه خیبر را چه کسی شکسته؟؟
جواد __ (در حالی که ترسیده بود)( با ترس ولرز وحالت گریه گفت: آقا به خدا کار من نبوده من نشکسته ام باور کنید اقا
(بعد خواست سر جایش بنشیند)
معلم _ (با حالت ناراحتی وخشم) :کی به تو اجازه داد بشینی ،ها؟؟ همان جا ایستاد شو یکی از پاهایت را هم بالا بگیر
معلم_ ( در حالی که چوبش را به کف دست خود می زد به سمت دیگر کلاس رفت ، کنار یکی از شاگردان رضا ایستاد وچوبش را زیر چانه او گذاشت ) وگفت: بلند شو
رضا___ ( با ترس ولرز تمام بلتد شد ) او خیلی ترسده بود طوری که اب دهانش را به سختی قورت می داد
معلم __ سوالش را تکرار کرد( بگو ببینم دروازه قلعه خیبر را چه کسی شکسته است؟؟
رضا ___ آقا به خدا کار من نبوده من دیروز رفته بودم پارک روحم از ا ین قضیه خبر ندارد
معلم___ ( با حالت خشم ) از او می خواهد که سر یک پا بایستد
همین طور از تک تک شاگردان سوالش را می پرسد همه به نوعی جواب رضا وجواد را تکرار می کند(منتها با حالت های مختلف)
معلم__ ( به طرف تخته بر می گردد): رو به بچه می کند ومیگوید::نخیر این طوری نمی شود باید کاری کنم تا شما ادب شوید
شاگردان__ ( در حالی که بر ترسشان افزوده شده بود) به یک دیگر نگاه می کردند
یکی از وسط کلاس می گوید :آقا شاید کار بچه های کلاس دیگه بوده؟!!
معلم__( در جوابش داد می زند) کافیه دیگه تنبلهای بی عرضه هه شما باید تنبیه شوید
معلم__جواد را پای تخته فرا می خواند ( جواد پای تخته حاضر می شود)
معلم__ یک بار دیگر هم از تو می پرسم ار درست جواب دادی که هیچ ولی( دوبار) ولی اگر باز هم جواب قبلی را تکرار کنی حسابت را میرسم
__ بگو ببینم چه کسی در وازه قلعه خیبر را شکسته ؟؟
جواد__( با حالت ملتمسانه) :آقا ما که گفتیم کار ما نبوده آقا باور کنید آقا راست می گویم
معلم__خیلی خب همین جا بایست (بعد قدم زنان به سمت وسط کلاس می رود)
در حالی که چوبش را به کف دست خود میزند (داد می زند)::چرا؟؟ چرا؟؟ چرا درس نخواندید؟؟
خوشتان می آید تنبیهتان کنم؟؟
(بعد به طرف تخته می رود) __اگر به خودتان رحم نمی کنید یک کم به فکر پدر ومادر تان باشید که صبح تا شب برای راحتی شما جان می کند ، منت هر کس وناکس را می کشد تا وسایل رفاه وتحصیل شما را تهیه کند
با مشقت تمام پول تهیه می کنند وشما را به مدرسه می فرستند تا چیزی یاد بگیرید(آنها نمی خواهند شما هم مثل خودشان کار گر باشید)
آنها سختی زندگی وفقر را تحمل می کنند به امید اینکه شما ها با درس خواندن تان به جایی برسید
معلم__حا لا من از شما می پرسم ایا این درسته که جواب این همه محبتهای پدر ومادر تان را اینجوری بدین؟؟
اگر آنها از غربت ودوری از وطن رنج می برند نمی خواهن د شما احساس غریبی کنید
برای همین از تمام دلخوشی هایشان دست می کشند و به هر قیمتی که شده وسیله تحصیل شما را فراهم می کند تا شما به جایی برسید( غافل از اینکه شما بجای درس خواندن به فکر شلوغ کاری وجک تعریف کردن هستین) واقعا که...
شاگردان__( در حالی که حالت شرمندگی وگریه به خود گرفته اند)از سخنان معلم سخت متاثر شده اند
معلم___این بار شما را تنبیه می کنم تا یادتان باشد که شما برای درس خواندن به مدرسه می آیید
بعد همه بچه ها را از یک سر هر کدام یک چوب به کف دست شان می زند
معلم__ ( جلوی تخته می استد): نمی خواستم شما را بزنم ولی مجورم کردین
ولی از این به بعد باید قول بدین که خوب درس بخوانید شما نباید زحمات پدر ومادرتان را بی جواب بگذارید
شاگردان_ ( یک صدا)قول می دهیم
یکی از شاگردان__آقا میشه بگین کی دروازه قلعه خیبر را شکسته؟؟
معلم__( خیلی خب)
__ گوش کنید بچه دروازه قلعه خیبر که چهل نفر توانایی جابجایی آن را نداشتن به دست ابر مرد تاریخ یعنی حضرت علی علیه السلام شکسته شد
معلم__ حالا همه یک صدا بلند بگین یا علی ی ی ی
پرده بسته می شود
پا یان
طرحی از: سجاد علیخانی
وقتی عاشق شوی راز دلتو گفته نتونی
چقده سخته خدایا چقده سخته خدایا
روز نوروز بچینی گل سرخ برسر راه نگار فرش کنی
دلبرت بیاد بپرسه کار کیست؟؟
تو بهش گفته نتونی
چقده سخته خدایا چقده سخته خدایا
دلبرت خنده کند با دیگران تو بسوزی و براش گریه کنی
دلبرت بیاد بپرسه که چرا؟؟؟؟
تو بهش گفته نتونی
چقده سخته خدایا چقده سخته خدایا
دلبرت سفر کند تنها شوی
مثل ماهیها از آب جدا شوی
شوی مجنون کسی تباه شوی
تو به کس گفته نتونی
چقده سخته خدا یا چقده سخته خدایا