تبليغاتX
صدای غربت
داستان ، شعر خاطره ، درد دل

آنروز که عاشق جمالت گشتم

دیوانه روی بی مثالت گشتم

دیدم نبوددر دوجهان جزتو کسی

بیخود شدم وغرق کمالت گشتم

 

استاد ارجمندم سر کار خانم فروغ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 6:2  توسط سجاد  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

 

(داستان معلم والاغ)

 

دریکی از دهکده های پاکستان معلمی بود که به بچه ها درس می داد او تعدادی دانش آموز پسر داشت که بعضی از انها درس خوان وبعضی دیگر بازیگوش وتنبل بودند

معلم همیشه فکر می کردکه دسته دوم (تنبل ها) آنقدر کودن واحمق هستند که به اندازه یک الاغ هم نمی فهمند

یک روز که از دست شاگردان تنبلش به تنگ آمده بود ، با صدای بلند داد زد:

من قبلا الاغ را   آدم کردم مطمئن باشید که این دفعه هم می توانم احمق های خر!!!

در همان لحظه به طور اتفاقی مرد الاغ فروشی از کنار کلاس عبور کرد

مرد الاغ فروش که مردی ساده لوح بود وحرفهای معلم را شنیده بود ، با خود فکر کرد وگفت::

عالیه !! او می تواند الاغ را به آدم تبدیل کند،  بعد با سرعت به سوی خانه اش حرکت کرد تا  این قضیه را به همسرش بگوید

مرد به خانه رسید وماجرا را با همسرش در میان گذاشت

آنها که فرزندی نداشتند با خوشحالی گفتند:

بلا خره ما هم می توانیم پسر دار شویم!! زنش گفت: حالا  که اینطور است بهترین الاغمان را نزد معلم می بریم واز او می خواهیم که آن را به یک مرد تبدیل کند

بعد  هردو همراه الاغ به سمت کلاس معلم به راه  افتادند ، وقتی نزد معم رسیدند با لبخندی ملتمسانه گفتند:ببخشید آقای معلم  اگر امکان دارد یک کاری برای ما انجام دهید

معلم پرسید چه کاری؟؟

مرد گفت: اگر می شود زحمت بکشید والاغ ما را به ادم تبدیل کنید

معلم که بر تعجبش افزوده شده بود گفت:  چی؟؟؟؟ اما این کار غیر ممکن است

مرد گفت: نه  نه من می دانم که شما می توانید خودم شنیدم که شما می گفتید من قبلا الاغ را ادم کرده ام

پس خواهش می کنیم الاغ ما را هم به ادم تبدیل کنید

معلم ته دلش گفت: نخیر این طوری نمیشه بهترین را ه برای خلاص شدن از دست این مرد ساده لوح ، سر کار گذاشتن اوست

بعد رو کرد به مرد وگفت: خیلی خب باشه قبول می کنم اما باید چهار صد روپیه بدهی ودو ماه هم صبر کنی

مرد با خوشحالی پذیرفت و تشکر کنان از انجا دور شد

بعد از انکه انها رفتند معلم  به یکی از شاگردانش دستور داد که الاغ را  در طویله خودشان ببرد وتا  او نگفته از انجا بیرون نکند

شاگرد الاغ را به طویله برد

دو ماه گذشت وروز موعود فرارسید،مرد مشتاقانه به دیدن معلم آمد وبا خوشحالی پرسید:

خب؟ درست شد؟؟

معلم در جوابش گفت:

دوست من کجا بودی؟ الاغ تو الان حاکم کراچی شده است بهتر است هر چه زود تر به کراچی بروی واو را از نزدیک ببینی.

مرد ساده لوح که ذوق زده شده بود گفت: حالا که آدم مهمی شده مرا می شناسد؟

معلم گفت: البته که می شناسد،اما برای اینکه بهتر بشناسد آن خورجینی را که همیشه غذایش را داخش می ریختی با خود ببر با دیدن آن حتما تورا به یاد می آورد

مرد که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید دهکده را به مقصد کراچی پایتخت پاکستان ترک کرد  وقتی به آنجا رسید حاکم در محکمه جلسه داشت  مرد همین که حاکم را دید، با خود گفت:

امان از قدرت خدا...

معلم الاغ مرا به چه شخص مهمی تبدیل کرده؟؟!!حاکم شهری به این بزرگی؟ باور کردنی نیست!!!!

از آن پس مرد سعی می کرد که خودش را در  دید رس حاکم قرار دهد جایی را برای نشستن انتخاب می کرد که حاکم راحت تر او را ببیند

هر وقت حاکم نگاهش به او می افتاد او برای حاکم دست تکان می داد ، با این حال  حاکم آنقدر سر گرم کارش بود  که کوچکترین توجهی به او نمی کرد

وقتی مرد دید که تلاش او بی فایده است به یاد حرف معلم افتاد و با خود گفت:

آهان... خورجین.... بعد مشغول تکان دادن خورجین برای آن مرد مهم شد.

حاکم با دیدن این صحنه دست از کارش کشید واز پشت میزش نگاهی به او کرد ، مرد خورجین را بالا گرفت وخندید

حاکم متحیر شده بود که منظور این مرد چیست؟؟ به یکی از نگهبانانش دستور داد تا آن مرد را نزد او بیا ورد

وقتی نگهبان مرد را حاضر کرد حاکم با قیافه جدی از مرد پرسید: منظورت از کار چی بود؟؟

مرد بی چاره که رنجیده خاطر شده بود با صدای بلند گفت: تو حالا صاحبت را نمیشناسی؟ اتلاغ احمق  بعد خورجین را جلوی دهان حاکم گرفت وگفت:خوب فکر کن مگر هر روز از این خورجین کاه ویونجه وجو  نمی خوردی؟؟

نباید به خاطر اینکه معلم تو را آدم مهمی کرده است فراموش کنی که روزی الاغ بوده ای  بعد صدایش  را کمی پایین آورد وگفت:خیلی خب حالا بیا برویم که مادرت خیلی منتظر نماند

حاکم که فهمیده بود آن مرد فاقد عقل سالم است سعی می کرد با او مهربان باشد  اما مرد به این حرفها توجه نمی کرد وفقط حرف خودش را می زد.

سر انجام ظرف طاقت حاکم لبریز شد واز نگهبانش خواست که او را بیرون بیندازند

همانطور که نگهبانان مرد را کشان کشان بیرون می بردند فریاد می زد:

تو یک الاغ بودی این من بودم که پول دادم تا تورا آدم کنند  این است جواب محبتهای من؟؟ یک الاغ بهتر است از یک مرد نمک نشناس  نگهبانان اورا بیرون انداختند ودروازه محکمه را هم به روی او بستند

مرد دل شکسته از آنجا به نزد معلم برگشت وچهار صد روپیه به او پیشنهاد کرد   و از او خواست که حاکم را دوباره به الاغ تبدیل کند معلم گفت خیلی خب  فردا همراه پول بیا والاغت را تحویل بگیر مرد ساده لوح تمام وقت به فکر انتقام جویی از حاکم بود فرد معلم هم در این فاصله الاغ را از طویله شاگردش بر گرداند وقتی مرد برگشت بلا فاصله الاغش را شناخت ، رو به الاغ گفت: حالا مرا یادت می آید؟؟ وقتی حاکم بودی که مرا نمی شناختی!! فکر می کنم آنطور که باید  مرا نشناخته ای حالا نشانت می دهم که من کیم؟؟!

بعد سوار الاغ بی چاره شد وتمام راه رابه او تازیانه می زد وفحش ونا سزا می گفت

 

پایان

 

این داستان کنایه ای است به معلمانی که شاگردانش را همانطور که روز اول بوده به خانواده اش تحویل می دهد

 

سجاد علیخانی

مشهد

1385

دوستان عزیز خواهش می کنم کپی برداری نکنید

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 13:39  توسط سجاد  |