تبليغاتX
صدای غربت
داستان ، شعر خاطره ، درد دل
با سلام خدمت تمامی دوستان وعلاقه مندان به هنر

گروه تئاتر میهن متشکل از جوانان ونو جوانان مهاجر با یاری خداوند قصد دارد در راستای اهداف فرهنگی خود از علاقه مندان به هنر  مخصوصا هنر تئاتر برای همکاری دعوت نماید

لذا از فرهنگ دوستان می خواهد که با عضویت در این گروه اعلام همکاری نموده وهر چه سریعتر برای انجام تمرین  یک نمایش نامه که قرار است به زودی (بعد از ماه مبارک رمضان) اجرا شوداقدام نمایند

شرایط:

در درجه اول باید رضایت کامل والدین باید همراه باشد

حد اقل تحصیلات: راهنمایی

داشتن اخلاق فرهنگی

 برای کسب اطلاعات بیشتر با شماره۲۵۷۷۹۸۹ (علیخانی) تماس حاصل فرمائید

خواهران وبرادران عزیز می توانند از همین سایت هم اعلام عضویت نمایند

به این صورت که به قسمت نظر دهید رفته ومشخصات شرایت خود را کامل بنویسند

ابادی وطن با ابتکار          نه با انتظار

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 23:7  توسط سجاد  | 


اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم
كسي حرف دلش را نگفت من بودم
دلم براي خودم تنگ مي شود آري:
هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم
نشد جواب بگيرم سلام هايم را
هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را
اشاره اي كنم ، انگار كوه كن بودم
من آن زلال پرستم در آب گند زمان
كه فكر صافي آبي چنين لجن بودم
غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:
دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم .
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 23:33  توسط سجاد  | 

من می خواهم زندگی نامه خودم را در وبلاگم بنویسم  نظر شما چیست؟؟

خوبه

برام مهم نیست

ننویس

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 23:18  توسط سجاد  | 

باز گشت (2)

 

 

 

ازدل جنگل انبوه مرا می خواند

کسی از آن طرف کوه مرا می خواند

راوی از رایحه گل نفسش آکنده است

خبر این بار، خبر نیست بهاری زنده است

آب واریخته از کوزه به ظرف آمده است

وروایتگر ما ، باز به  حرف  آمده است

همه ققنوسیم ،خاکستر ما می گوید

فصل کوچ است ، روایتگر ما می گوید

بی خبر یک شب از این همهمه بر می گردم

فصل کوچ است به سوی رمه بر می گردم

وخدا حافظی از صحن حرم خواهم کرد

زحمتی هست به دوش همه ، کم خواهم کرد

کوچه از چارق پر پینه تهی خواهد شد

کودک از وحشت دیرینه تهی خواهد شد

یاد گار سفرم آنچه به جا خواهد ماند

یک دو بیتی است که در یاد شما خواهد ماند

از برادر گله؟ ؟؟بگذار فراموش کنم

صحبت از فاصله؟؟؟ بگذار فراموش کنم

یاد من باشد از این باغ اناری چید م

وگل از دامن خونین بهاری چید م

یاد من باشد از این کوچه دری وا می شد

صبح لبخندی از این پنجره پیدا می شد

یاد من باشد از آنروز ،از آن جاده سرد

وصدایی که چنین گفت: برادر بر گرد

یاد من باشد وباشد گله دیگر نکنم

با برادر سخن از فاصله دیگر نکنم

خانه دیوار ندارد مگر آنجا ای دوست؟؟

روزه افطار ندارد مگر آنجا ای دوست؟؟

دو سه گامی به سحر مانده بیا بر گردیم

وپدر چشم به در مانده بیا بر گردیم

ما به این در نه پی حشم وجاه آمده ایم

از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

رهرو منزل عشقیم وز سر حد عدم

تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم

بیمناکم که بد حادثه تکرار شود

در برگشت به روی همه دیوار شود

بیمناکم که دراین کوچه بمانم تا مرگ

وغزلهای غریبانه بخوانم تا مرگ

بیمناکم ، درو دیوار جوابم بکند

بروم دست سپیدار جوابم بکند

بیمناکم پدر پیر مرا نشناسد

وارث خسته پامیر مرا نشناسد

بیمناکم که سپیدار نباشد دیگر

ونشان از درو دیوار نباشد دیگر

بیمناکم که پدر پیر....بلی می دانم

ارث بی وارث پامیر....بلی می دانم

گفت راوی:خبر از ارث پدر هیچ پرس

گور بی فاتحه ای هست ودیگر هیچ پرس

از دل جنگل انبوه تو را می خواند

کسی از آنطرف کوه تو را می خواند

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 13:43  توسط سجاد  | 

ما همه روزی از اینجا می رویم کاش این پرواز را باور کنیم

از هم اکنون باید فکری به حال کاج وبید وخردل وصنوبر کنیم

 

به امید روزی که همه از دیار غربت به اشیانه خود باز گردیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 22:22  توسط سجاد  | 

این گل زیبارا از وبلاگ اقا شهرزاد کپی کردم  امیدوارم که راضی باشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 22:14  توسط سجاد  | 

حلول ماه مبارک شعبان  را خدمت همه شما خوبان تبریک عرض می کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 14:56  توسط سجاد  |