تبليغاتX
صدای غربت
داستان ، شعر خاطره ، درد دل

((کودکی ام را می خواهم))

دلم سکوت کرده است وروز به روز حواس من شفافیت خویش را از دست می دهد

مثل زمانی که پلک نزدیک می کنی تا کور سویی ببینی از ساحل دور دست

اما زمانی است که در کابوس پریشانی گرفتارم ومدام با خود می گویم کی تمام می شود این روز های سنگین؟؟

روزهایی مثل تابستان دم کرده وداغ... روزهای شرجی تابستان که نفس تا خر خره با لا نمی آید؟

لذت زندگی فرار می کند از من یا من فرار می کنم از همه چیز؟؟؟

من دلم بری خودم تنگ می شود

برای روزهایی که من یک کودک بودم

کودکی ام فقط آب زلال بود... وزندگی زشتیهای خود را بی حیا وار به رخم نمی کشید

روحم ، نفرت ،دروغ ، فریب ، شعار وهیچکدام را نمی شناخت

من کودکی ام را می خواهم

 

 

سجاد علیخانی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 4:51  توسط سجاد  | 

از او آغاز کن

 

 

وقتی تنها می شوی ، وقتی که دوستانت ، آنها که درست در حساس ترین نقطه رهایت می کنند  ؛ وقتی در دست همان ها که پشتوانه وپشتگرمی محصوبشان می کردی ، خنجر می بینی

وقتی زیر سنگی که به استواری اش سوگند می خوردی وتکیه گاهش می شمردی ،ماری خفته می بینی که در تکان حادثه از خواب جهیده است

وقتی که امواج امتحان ، خاشاک دوستیهای سطحی را می روبد ولجن متعفن خود خواهی ومنفعت طلبی را عریان می سازد ، وقتی که هیچ تکیه گاهی برایت نمی ماند وهیچ دستی خالصانه به دوستی گشاده نمی گردد

یک ملجاء  وامید وپناهگاه می ماند که::

هیچ حادثه ای نمی تواند اورا از تو بگیرد

او حتی در مقابل بدی های تو خوبی می آورد  وبر روی زشتی های تو پرده اغماض می افکند

حتما تا حا لا دانسته ای  که او کیست؟؟  اری  او خدای مهربان وپروردگار جهان است

پس چرا در انتها به او برسی؟؟

                              

      از او آغاز کن 

 

 

 

(گرفته شده از کتاب از او اغاز کن)( نویسنده مهدی شجاعی)( فرستنده  استاد  ارجمندم سر کار خانم  واحدی)

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 4:46  توسط سجاد  | 

سر سبز  سر بزنید  جالب است
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 5:45  توسط سجاد  |