تبليغاتX
صدای غربت
داستان ، شعر خاطره ، درد دل

باز گشت (1)

 

 

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد

وسفره ام که تهی بود بسته خواهد شد

در حوالی شبهای عید همسایه!!

صدای گریه نخواهید شنید همسایه !

همان غریبه که قلک نداشت خواهد رفت

وکودکی که عروسک نداشت خواهد رفت

منم تمام افق را به رنج گردیده

منم که هر که مرا دیده در گذر دیده

منم که نانی اگر داشتم از اجر بود

وسفره ام که نبود از گرسنگی پر بود

به هر چه آینه تصویری از شکست من است

به سنگ  سنگ بنا هاشان دست من است

اگر به لطف واگر به قهر می شناسند م

تمام مردم این شهر می شناسند م

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد

وسفره ام که تهی بود بسته خواهد شد

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم   پیاده  خواهم  رفت

چگونه باز نگردم که سنگرم آنجاست

چگونه؟ آه  مزار برادرم آنجاست

مگیر خورده  که یک پا ویک عصا دارم

مگیر خورده که پای دیگرم آنجاست

شکسته  می گذرم  از  کنار  شما

وشرمسارم از الطاف بی شمار شما

من از سکوت شب سردتان خبر دارم

شهید داده ام از دردتان خبر دارم

توهم به سان من از یک ستاره سر دیدی

پدر ندیدی وخاکستر پدر دیدی

تویی که کوچه غربت سپرده ای با من

و نعش سوخته بر شانه برده ای با من

تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم

تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم

اگرچه تلخ شد آرامش همیشه تان

اگر چه کودک من سنگ زد به شیشه تان

اگرچه سیبی از این شاخه ناگهان گم شد

ومایه نگرانی برای مردم شد

اگرچه متهم جرم مستند بودم

اگرچه لایق سنگینی لحد بودم

دم سفر مپسندید نا امید  مرا

ولو دروغ، عزیزان حلال کنید مرا

تمام آنچه ندارم ،نهاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم ، پیاده خواهم رفت

به این امام قسم چیزی  دیگر نبرم

به غیر خاک حرم چیزی دیگر نبرم

خدا زیاد کند اجر دین ودنیاتان

ومستجاب شود باقی دعا ها تان

همیشه قلک فرزندانتان پر باد

ونان دشمنان تان هر که هست آجر باد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 5:45  توسط سجاد  | 

یکی درد ویکی در مان پسند است

یکی وصل ویکی هجران پسند است

من از درمان ودرد ووصل وهجران

فقط درد وفقط هجران پسندم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 7:53  توسط سجاد  | 

شبی درد دلم با ماه گفتم

سخن از سالکان راه گفتم

از این غربت به رویم ماه خندید

چو مولا درد خود با چاه گفتم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 7:50  توسط سجاد  | 

بسوز ای شعله امشب خاک وخاکستر نشینم کن                     بزن بر ریشه ام تیغ جنون نقش زمینم کن

دلم ازخویش می گیرد، کجایی ای هجوم درد ؟                      میان این همه اسطوره ها زخمی ترینم کن

من از تکرار می گویم، از ابهام  مداری  سرد                        بپیچ ای شعله در من،التهابی آتشینم کن

کجایی  ای غرور  گمشده در باورم ؟  برگرد                        و  با روح بلند وسخت وسوزانت عجینم کن

تو که  آرام  می خوانی قنوت  گریه هایت  را                        میان   ربنای   سبز   انگشتت   نگینم   کن

دلم  با توست ای  موعود!  ای رویای زیبایم                          بگیر این پاره شعرم را، بگیر وشرمگینم کن

 

 

                                                 (فرستنده: استاد محترمه ام سرکار خانم فروغ)

                                                          

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 5:34  توسط سجاد  | 

نیاز روحانی

(بیاد پیر فرزانه حضرت امام خمینی(ره))

 

به پاس یک دل ابری،دو چشم بارانی

پر است خلوتم از یک حضور روحانی

کسی که وسعت او در جهان نمی گنجد

به خانه دل من آمده است مهمانی !!!

غمی به قدمت تاریخ درد انسان داشت

دلی   به وسعت  جغرافیای   انسانی

چه بود؟ صاعقه ای کز سرزمانه گذشت

ویا  زخواب جهان یک عبور طوفانی

نشسته است به جانم ، همیشه تا هستم

غمش اصیل تر از یک نیاز روحانی

هنوز می شنود آن صدای محزون را

دلم به روشنی آیه های قرآنی

 

 

عشق به خمینی عشق به تمام خوبی هاست 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 5:24  توسط سجاد  | 

 تقدیم به تو به وبلاگم سر زدی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 5:49  توسط سجاد  | 

یکی از من پرسید تا حالا کلمه فقر را شنیدی؟؟

گفتم نه ولی  از وقتی که چشم به دنیا گشودم دیدم تو خونه ما چادر زده وتا حالا بیست ویک ساله که با من دوسته منو خیلی دوست داره

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 18:12  توسط سجاد  | 

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی                           دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی

دائم گل این بوستان شاداب نمی ماند                        در یاب ضعیفان را در وقت توانایی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 11:59  توسط سجاد  | 

من که با دیدن چنین تصاویری  از کلمه عدالت نا امید میشم شما چه فکر می کنید؟؟؟

من با دیدن تصاویری از این قبیل از کلمه عدالت خجالت می کشممن که با دیدن  تصاویری از این قبیل از کلمه  عدالت خجالت میکشم  شما چی؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 23:29  توسط سجاد  | 

اگه این حقوق بشره پس مرگ بر حقوق بشر

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 20:58  توسط سجاد  | 

s m s
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 6:27  توسط سجاد  | 

چه دل است این دل من؟

که ز یک لرزش اشک بر رخ رهگذری

یا ز نالیدن مادر به فراق پسری-

دل من می شکند

هر کجا اشک یتیمی رنجور

می چکد بر سر مژگان سیاه

هر کجا چشم زنی غمزده با یاد پسر مانده به راه

دل من می شکند

چه کنم دلم از سنگ که نیست        گریه در خلوت دل ننگ که نیست

در مزاری که زنی ناله کند در عزای پسرش

یا یتیمی که کند گریه به سوگ پدرش

جانم آید به خروش

ور ببینم پر خونین کبوتر ها را -

یا یکی بچه ی گنجشک که بشکسته پرش

دل من می شکند

حالت دخترکی کوچک وتنها وفقیر -

که به حسرت کند از شیشه اشک-

به عروسک نگهی گاه به گاه

وز دل تنگ کند ناله وآه

دل من می شکند

چه کنم دلم از سنگ که نیست                    گریه در خلوت دل ننگ که نیست

ناله پیر زنی غمزده ودست تهی که ندارد نفسی

ضجه مرغ اسیر که کند ناله به کنج قفسی

هٍق هٍق مرد غریبی که بلا دیده بسی

حالت دختر زشتی که زشرم

رو ندارد به کسی

دل من می شکند

چه دل است این دل من؟؟؟

دلم از ناله مرغان چمن می شکند

زخیال «غم مردم» دل من می شکند

دلم از داغ شهیدان وطن می شکند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 5:29  توسط سجاد  | 

 

خيابان ظهر خلوت بود او پر موج وطوفاني

قدم مي زد خودش را غرق در افكار طولاني

 

ز روي راه سيبي گنده را با پا به جوي انداخت

چه بيهوده است اين دنياي مدفون در فراواني

 

پكي ديگر به سيگارش زد و چشمان خود را بست

جهان تلخ است، تلخ تلخ پر آشوب و ظلماني

 

جلوتر يك پل عابر، از آن يك پله بالا بعد

نگاهي سوي بالا با دو چشم رو به ويراني 

 

چه آرام و چه سرد است آسمان اين مرگ دور از دست

فقط يك لكه ابر آن گوشه مشغول پريشاني

 

اگر آن ابر را هم باد مي شد باخودش ...خنديد

چه مي گويي تو كه حتي غم خود را نمي داني

 

به روي پل رسيد و اندكي رفت و توقف بعد

نگاهي كرد از آن بالا به اشباح خياباني

 

به سيگار آخرين پك را زد و آن را به زير انداخت

سپس دستي كشيد آرام بر مو ها و پيشاني

 

دو دستش را گرفت از نرده و غرق خيابان شد

ز اشكال مزخرف خسته چشمش پر ز حيراني

 

به زير لب سرودي خواند و با او هم صدا خواندند

ميان سينه اش صد ها هزاران روح زنداني

 

به روي نرده خم شد بعد چشمان خودش را بست

كسي از پشت سر او را صدا زد آي افغاني!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 5:48  توسط سجاد  | 

ار سال کارت پستالهای زیبا برای آنهاییی که دوستشان دارید همرا با آهنگهای زیبا
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 5:28  توسط سجاد  | 

 

 

خجسته میلاد حضرت امام علی (ع) وروز پدر را به تمام شیعیان جهان تبریک عرض می کنم

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 4:45  توسط سجاد  |