این شعر را تا آخرش بخوانید تا دوستان خود را بهتر بشناسید
رفیقا دوستان ده ها گروهند
که هر یک در مسیر امتحانند
گروهی صورتک برچهره دارند
به ظاهر دوست اما دشمنا نند
بد اندیشند ودر کار نفا قند
بهارانند ودر باطن خزانند
چو همد ستان زتوصد راز پرسند
ولی با دشمنان همداستانند
بسا کس را که در انبانه زهر است
ولی نیکو سخن شیرین زبانند
به هر گسترده خوان چون گربه ی کور
به گاه حمله بد تر از سگانند
همه دم در دهانشان لقمه افکن
که آنان روز وشب در بند نانند
گروهی دیده نا پاکند هشدار !!
نگاه خود به هر سو می دوانند
بر این بی عصمتان ننگ جهان باد
که چون خوکند وبل بد تر از آنند
گروهی وقت حاجت خاکبوسند
ولی هنگام خدمت ها نها نند
ذلیل هر قوی مشتند اما
به پیش نا توانان پهلوانند
تملق پیشگان فرزند روزند
بز هرکس که باشد می چرانند
حذر کن از توانایان مکار
که هنگام نیازت نا توانند
گروهی خیر وشر در فعلشان نیست
نه زحمت بخش ونه راحت رسانند
اگر شهری ببخشیشان همینند
وگر زهری بنوشانی همانند
ولی یاران همدل از ره لطف
به هر حالت که باشند مهربانند
غمت را از دل وجان غمگسارند
حریمت را به عفت پاسبانند
چو نالی اشکشان در آستین است
چو خوانی روز وشب بر آستانند
به وقت یاوری جان آفرینند
به هنگام سخن گوهر فشانند
فدای نا زنین یاران خونگرم
که خورشید زمین ماه زمانند
رفیقان را درون جان نگهدار
اگر پاکیزه جان روشن روانند
جهان گر از تو شد در پایشان ریز
که اینان پر بهاتر از جهانند
(بر گرفته شده از کتاب چه کنم دلم از سنگ که نیست)( مهدی سهیلی)
می خواهم راز دل با تو گویم جا نمی یابم
اگر جایی کنم پیدا تورا تنها نمی یابم
اگر جایی کنم پیدا تو هم تنها منم تنها
ز شادی دست وپا گم می کنم خود را نمی یابم
((کودکی ام را می خواهم))
دلم سکوت کرده است وروز به روز حواس من شفافیت خویش را از دست می دهد
مثل زمانی که پلک نزدیک می کنی تا کور سویی ببینی از ساحل دور دست
اما زمانی است که در کابوس پریشانی گرفتارم ومدام با خود می گویم کی تمام می شود این روز های سنگین؟؟
روزهایی مثل تابستان دم کرده وداغ... روزهای شرجی تابستان که نفس تا خر خره با لا نمی آید؟
لذت زندگی فرار می کند از من یا من فرار می کنم از همه چیز؟؟؟
من دلم بری خودم تنگ می شود
برای روزهایی که من یک کودک بودم
کودکی ام فقط آب زلال بود... وزندگی زشتیهای خود را بی حیا وار به رخم نمی کشید
روحم ، نفرت ،دروغ ، فریب ، شعار وهیچکدام را نمی شناخت
من کودکی ام را می خواهم
سجاد علیخانی
به نام خدا
سلام دوستان
امید وارم که حالتان خوب باشد
این وبلاگی که در اختیار شماست متعلق به همه ی بچه های خوب وطن عزیزمان افغانستان است
من برای اینکه بهتر بتوانم این وبلاگ را مدیریت کنم به کمک شما عزیزان نیاز دارم
هر گونه نظر ومطلب در باره این وبلاگ از طرف شما می تواند
راه مرا در آینده ترسیم کند
دوستان همونطور که می دانید
این وبلاگ در اصل برای ثبت خاطره ها داستانها وشعر وقطعات ادبی در مورد مهاجرین می باشد
با یاری رساندن به من درد وغم غربت را تسکین دهید
به امید روزی که در کشور خودمان وبلاگ بنویسیم
همان طور که می دانید
ما در کشور جمهوری اسلامی ایران مهاجر هستیم لذا
رعایت بی چون چرای قوانین این کشور وظیفه تک تک ماست
به همین خاطر از شما عزیزان خواهش می کنم که مطالبی را که برای این حقیر ارسال می کنید
در چار چوب قوانین اسلامی باشد ونه غیر از آن
در پایان از کشور جمهوری اسلامی ایران به خاطر پذیرفتن ما مهاجرین وهمچنین ارائه خدماتی همچون
اشتراک در اینترنت و اجازه دادن به وبلاگ نویسان مهاجر تشکر وقدر دانی می کنم
از مدیر سایت بلاگفا هم کمال تشکر را دارا می باشم
آموزگارم! در سینه دلی بی کینه دارم که به پای سخنان شیرینت نشانده ام
با کلام زیبایی که بر لبانتان جاریست .چون گل شکفته وبا اندک خشمی در نگاهتان پژ مرده می گردد
اینک این شما واین دل من.
آموزگارم ! چون فرزندت امانت الهی هستم در اختیار شما. اگر جای یک شاخه گل در گلدان است
پس جای مرا نشانم بده
آموزگارم ! با گوش جان بشنو صدای ضربه های چوب را که می گوید تا توانی دلی به دست آور
دل شکستن هنر نمی باشد
آموزگارم ! چشم دلت را باز کن .ببین جسم کوچک ونا توان من تحمل تصمیم خشمگینا نه ات را دارد؟؟؟
می دانم می خواهی آگاهم کنی تا فرد مفیدی باشم. اما با چوبت یا با مهرت؟؟
آموزگارم ! با زبان بی زبانی به شما که محرم اسرار قلب منی می گویم:
گاه در خانه کتک می خورم وگاه در مدرسه نزد چه کسی بروم تا دست محبتی بر زخمهای تنم بکشد؟
به خدا اگر رفتارت همانطور که با فرزندت مهربان وصمیمانه است با من نیز چون فرزندت باشد قول می دهم بهترین شاگرد کلاس باشم
آموزگارم !روزی که تمیز ومرتب بودم.روزی که مشقم را زیبا تر نوشتم آفرینم نگفتی
روزی که درسم را خوب خواندم اصلا نپرسیدی. روزی که مشتاقانه صدایت کردم جوابم را ندادی
اما یک روز کهدیر سر کلاس آمدم تنبیهم کردی وبعد اشک چشمانم را خونسردانه به تما شا نشستی
اما... با اینکه تنبیهم کردی پس از مدتها با شوق ومحبت شادمانه با شما حرف می زنم
نمی خواهی در این مورد فکر کنی؟؟؟
چرا وقتی که داری تنبیهم می کنی به چشمان اشکبار وعذر خواهم نگاه نمی کنی؟
خواب دیده ام آغوش گشوده ای تا غرق محبتم سازی
خدا یا ! واقعا باید در خواب ببینم؟؟؟
ای مهربانتر از من به خودم
ای زیبای حقیقی
من بیچاره به درگاه تو آمده ام
اگر دستم بگیری نشان دهنده ی مهربانی توست
اگر نگیری حق من است
این من هستم که به خود ظلم کرده ام وخود را در چاه ظلمات زندانی کرده ام
تو بار ها مرا بیدار کردی ولی من از روی جهالت از تو روی گردانیدم
تو پیکهای فراوان به سویم فرستادی ولی من هرگز یوغ بندگی تو را به گردن نگرفتم
الان سر به زیر وشرمنده از کردار خویش به درگاهت آمده ام
دستم بگیر که بیش از حد بیچاره ام
ای محبوب من
ای مهربان
ای بزرگ
ای پروردگارم مرا ببخش (( آمین))