تبليغاتX
صدای غربت
داستان ، شعر خاطره ، درد دل
 گلبخت ( داستان کوتاه)

 

( گلبخت )

تقریبا سه ماهی میشد به این روستا که ((بیدک )) نام داشت آمده بودم از همان ابتدا حضور یک مرد دراین اینجا فکرم را مشغول کرده بود.

موهای بلند و نامرتب ، که چهره اش در میان موهایش نا پدید شده بود، جثه ای بزرگ داشت و در یک کلبه چوبی جدا آز آبادی کنار درختان چنار تک و تنها زندگی میکرد.

در این مدت ندیده بودم که با کسی حرف بزند یا در مراسم های مرسوم در این روستا، شرکت کند.

اما مردم بیدک ، چیزهای زیادی در مورد او می گفتند.

یکی میگفت او مجرم سیاسی بوده و دولت اورا به این جا تبعید کرده است

و آن دیگری میگفت اودچار مشکلات روحی شدیدی است که خوب وبد را نمی فهمد ، بعضی ها هم به او آدمکش میگفتند!

و بعضی هم در یک کلام خلاصه میکردند که او دیوانه است

اما وجدان من قبول نمیکرد که اورا یک مجرم یا یک روانی قلمداد کنم

درست است که رفتارش با دیگر اهالی روستا کاملا فرق داشت اما من خوب میدانستم که او خوب وبد را به خوبی می فهمد

اوایل بهار بود ، رود خانه ای که از وسط روستای (( بیدک)) میگذشت بر اثر بارش شدید تگرگ طغیان کرد اهالی ، با وحشت تمام خانه هایشان را ترک کرده و به دامنه کوه فرار میکردند من که خانه به دوشی بیش نبودم ترسی هم از سیلاب نداشتم ولی در عین حال سعی کردم از حریم رود خانه دور شوم هر چه باشد جان عزیز است. مردم با سرو صدا و عجله وسایل اولیه و مورد نیازشان را به دوش گرفته و فرار میکردند کودکان وحشت زده گریه میکردند .من بالای یک تپه ایستادم و منتظر بودم که رود خانه چگونه خانه های روستا را با خود میبرد و بیشتر مشتاق این بودم که ببینم خانه ی زیبای حاج اکبر را که در مجاورت رودخانه بنا شده بود چطور ویران میکند. البته تصور نکنید که خدای ناکرده کینه ای از حاجی اکبر به دل داشته باشم.حاجی اکبر مردی بود با سبیلهای زرد و قدی نسبتا کوتاه و چشمانی قرمز ودرشت که رگه های خون در سفیدی چشمانش کاملا پیدا بود . تقریبا دو سوم زمینهای بیدک متعلق به او بود ، سه تا زن داشت . وگوشش هم سنگین بود

حدودا پنجاه سال سن داشت و کاملا متدین و مذهبی رفتار می کرد و مردم را و مخصوصا مرا بیشتر به فراگیری آداب اسلامی سفارش میکرد

* * *

گاهی که به طور اتفاقی صحبت این و آن را می شنیدم انها در مورد حاجی اکبر حرفهایی میزدند که باورش برای من سخت بود

از صحبتهای آنان چنین دریافتم که دل خوشی از حاجی اکبر ندارند و چاره ای هم ندارند جز اینکه از دستورات حاجی اطاعت کنند.که مبادا حاجی خانه و زمینهای انان را پس بگیرد و آواره و بی خانمان شان کنند .

دقیقا کاری که سیلاب میخواست همین الان با آنها بکند

سیلاب با سرعت تمام به روستا نزدیک میشد .نگاهم را به خانه حاجی دوختم که تا چند دقیقه دیگر زیر آب میرفت

اما دیدن آن مرد، که مردم به او تبعید شده دولت ، دیوانه و مجرم ، مرد غریبه آدمکش لقب داده بودند مرا سخت متعجب کرد .

با سرعت تمام به طرف خانه ی حاجی میدوید! انگار میخواست زودتر از سیل خودش را به خانه حاجی برساند اما برای چه؟

طولی نکشید که خود را به آن جا رساند. درب را با لگد باز کرد و به داخل خانه رفت . من از مرادعلی پسر حاجی که کنار من ایستاده بود پرسیدم حاجی کجاست؟

_ وقتی من داشتم فرار میکردم حاجی درخانه نشسته بود و حساب و کتاب میکرد هرچه صدایش کردم توجه نکرد!

با تعجب گفتم : چرا اورا با خودت نیاوردی؟

_ دیدم سخت مشغول حساب و کتاب است گذاشتم به کارش برسد.

_ تا میخواستم بگویم که الان اورا آب میبرد، از من دور شد

سیل در چند قدمی خانه حاجی رسیده بود.

این سوال در ذهنم به وجود امده بود که چرا او در ان شرایط خطرناک به خانه حاجی اکبر بزرگ دهکده رفته؟!

داشتم به این باور میرسیدم که او واقعا دیوانه است

اما نه! او با هیکل درشتش در حالی که حاجی اکبر را به پشتش گرفته بود از خانه بیرون آمد با سرعت تمام خودش و حاجی را از رود خانه دور کرد.خانه حاجی اکبر ودیگر خانه هایی که در نزدیکی رود خانه بودند زیر آب رفت.

* * *

حاجی اکبر خانه جدیدش را در دامنه کوه ساخته بود

مردم هم برای خود خانه می ساختند.

ولی آن مرد ، آن دیوانه ، آن آدمکش، چون زمین نداشت بازهم خانه چوبی اش را کنار درختان چنار درست کرد .تک و تنها.

با اینکه چند بار اورا از نزدیک دیده بودم اما یادم نمی آید که حرفی از او شنیده باشم تصور میکردم لال است .وقتی بهش فکر میکردم حس غریبی داشتم.با هیچکس رفت و آمد نداشت. هر روز کلبه اش را ترک میکردو به آن طرف درختان چنار میرفت جایی که من هرگز ندید ه بودم و هیچ علاقه ای هم به دیدن انجا نداشتم چون اهالی روستا میگفتند پشت آن درختها گرگ دارد!

اما اینکه چرا آن غریبه هر روز صبح به انجا می رفت و غروب هم بر می گشت برایم سوال شده بود!

یک روز تصمیم گرفتم بعد از اینکه او به طرف پشت آن درختهای بلند و انبوه چنار حرکت کرد ، اورا تعقیب کنم به این امید که از رازش سردر بیاورم

بنا بر این ، در نزدیکی کلبه او مخفی شدم تمام حرکاتش را زیر نظر داشتم .موهای ژولیده و نامرتبش را با دست صاف کرد چند شاخه گل لاله که اطراف کلبه اش در امده بود را جمع کرد . نگاهی به آسمان کرد و زیر لب چیزهایی را گفت !

خورجینش را به دوش گرفت و به طرف جنگل به راه افتاد. من صبر کردم تا کمی ازمن فاصله بگیرد بعد با احتیاط به دنبالش حرکت کردم .از میان درختان انبود و سربه فلک کشیده چنار عبور میکرد.کم کم ترس عجیبی ضمیرم را فراگرفته بود در یک چشم به هم زدن او را گم کردم . به اطرافم دقیق شدم نا پدید شده بود . من هم که هر گز به اینجا نیامده بودم . احساس کردم خطر بزرگی مرا تهدید می کند.وقتی حرفها و داستانک های مردم ، که درمورد این جنگل تعریف میکردند ، را یادم آمد ، ترسم بیشتر شد. نکند اینجا گرگ داشته باشد.نکند گربه های اینجا آدم خوار باشند!

از شدت ترس داشتم می لرزیدم و بی هدف به این طرف و آن طرف می دویدم.سعی کردم خون سردی ام را حفظ کنم. ایستادم .گوشم را تیز کردم .صدایی محزون و ناله مانند از روبرویم از پشت ان علفها به گوش می رسید. آهسته آهسته به طرف صدا حرکت کردم .

می خواستم از تعجب شاخ در بیاورم ، باورم نمی شد .

او روی زمین کنار یک اسکلت آدم نشسته بود و گریه میکرد و باخودش حرفهایی میزد.

من نگاهی به پشت سرم کردم . می خواستم جابجا شوم تا بهتر بتوانم صحنه را ببینم. صورتم را برگرداندم ولی هیچ اثری از او نیافتم ترس تمام وجودم را فراگرفته بود.سعی میکردم بدون اینکه خش خش علفها را در بیاورم اطراف را خوب نگاه کنم که یک دفعه، دستی را روی شانه ام احساس کردم.با ترس و لرز برگشتم که ببینم کیست؟ از دیدن چهره هولناک مرد غریبه ی آدمکش ...

وقتی به هوش امدم سردی آب بر صورتم و گرمی آتش را در کنارم احساس کردم .او دقیقا روبروی من روی یک تخته سنگ نشسته بود انگار منتظر بود که من به هوش بیایم . با دیدنش میخواستم جیغ بزنم که او پیش دستی کرد و انگشتش را به نشانه سکوت روی لبش گذاشت

_ هیس ...مگر آدم ندیدی؟

از جایش بلند شد و به طرف من آمد

_ چرا مرا تعقیب می کردی؟

_ من؟ نه ... هرگز ، من داشتم کنار درختان چنار قدم میزدم که...

با صدای بلند گفت: دروغ نگو !از همان لحظه ای که من از کلبه ام بیرون آمدم فهمیدم که مرا تعقیب میکنی

_ حالا میخواهی با من چیکار کنی؟ من هیچ علاقه ای به مردن ندارم ! خواهش میکنم بگذار بروم.

_ بگو ببینم یک پسر شهری درس خوانده در مورد من چی فکر میکند ها؟

_ راستش... من ... من...

_ تو چه ؟ نکنه توهم مثل همه اهالی این روستای لعنتی فکر میکنی من دیوانه ام یا قاتلم ؟ یا شاید هم یک مجرم که دولت تبعیدش کرده ؟

همین طور که داشت حرف میزد احساس کردم بغض سنگینی راه گلویش را بسته .

از من دور شد رفت پشت درختان! طولی نکشید که همان اسکلت آدم را با خودش آورد . من با دیدن دوباره آن استخوانها ترسیدم.

استخوانها را به آرامی روی زمین گذاشت و رو به من گفت:

میدانی این استخوان کیست؟

_ نه به جان خودت ، من از کجا بدانم؟

_ الان به تو خواهم گفت که این استخوان کیست؟

بعد دستش را به آرامی روی استخوانها کشید ونوازش گونه دستش را روی سر آن مالید و آرام و بغض آلود گفت:

این استخوان ((گلبخت)) دختر حاجی اکبر است.

سه سال پیش من به این روستا آمده و به خدمت حاجی اکبر در آمدم . کارهای کشاورزی و دامداری اورا انجام میدادم .

حاجی اکبر از زن دومش یک دختربه نام (( گلبخت)) داشت که برای درس خواندن به شهر میرفت

وقتی اعتماد حاجی نسبت به من جلب شد وظیفه بردن و آوردن گلبخت را به من واگذار کرد.من هم با دیده خواهری به گلبخت نگاه میکردم . هر روز صبح اورا به شهر میبردم و خودم بر میگشتم و نزدیک غروب به شهر میرفتم تا اورا به ده بیاورم. حاجی کاملا از من راضی بود گلبخت هم همینطور . ولی برادر گلبخت همیشه به من مشکوک بود . گرچه من به مراد علی هیچ اهمیتی نمیدادم او یک شراب خوار و احمق تمام عیار بود. حاجی همیشه میگفت اصغر دوست دارم تورا پسر خودم بدانم(( مراد علی)) که به هیچ صراطی مستقیم نیست .

من هم ازاینکه اعتماد حاجی اکبر را جلب کرده بودم خوشحال بودم اما طولی نکشید که این خوشحالی به دردی غم انگیز برایم تبدیل شد .

کم کم احساس میکردم که نگاه گلبخت نسبت به من عوض شده است. تا مرا می دید لبخند ملیحی میزد و بعد هم صورتش را از من میگرفت و دور میشد

در دلم غوغایی را حس کردم که مرا به نابودی می کشاند. در آتشی گرفتار بودم که هیزم بیارش رفتار و حرکات گلبخت بود. نگاهش تا اعماق وجودم نفوذ میکرد. وقتی می دیدمش سست می شدم.

کم کم سر سفره حاظر نمی شد و برای این کارش درسهایش را بهانه میکرد.

من نا خواسته از درون می سوختم و آب می شدم.

ذهنم سخت درگیر شده بود حواسم شفافیتش را از دست داده بود . ساعتها می نشستم وبه یک نقطه خیره می شدم

- آیا اوواقعا مرا دوست دارد؟ اگردوست هم داشته باشد چه فایده ! حاجی که او را به من نمیدهد

میدهد؟ نه هرگز دختر نازدانه و زیبایش رابه من که خدمتکاری بیش نیستم نخواهد داد

این افکار پریشان رهایم نمیکرد و شبها کابوس میدیدم . یک حس عجیب داشتم که هیچ وقت تجربه اش نکرده بودم . هم شیرین بود هم غم انگیز، برای اولین بار احساس کردم که من هم دل دارم دلی که حالا با کوچکترین تلنگری می شکست !

بارها تصمیم گرفتم که دل را به دریا بزنم و پیش حاجی بروم و گلبخت را از او خواستگاری کنم

ولی وقتی به خودم و موقعیت خودم و اخلاق حاجی فکر میکردم به کلی نا امید و منصرف میشدم.

دنیای عجیبی است در حالی که هیچکس نمی توانست به گلبخت چپ نگاه کند، من بخت برگشته نا خواسته عاشقش شده بودم.

از خدا پنهان نیست ، از تو چه پنهان در مسیربین شهر و روستا بارها دستم را گرفته بود و به من لبخند زده بود.

یک روز صبح ماشین حاجی را که یک جیپ روسی بود روشن کردم تا طبق معمول هر روز گلبخت را به شهر ببرم . هنوز به شهر نرسیده بودیم که ماشین خراب شد.من مشغول درست کردنش بودم که یک باره بوی خوشی را حس کردم برگشتم دیدم گلبخت یک شاخه گل سرخ را به طرفم گرفته. نا خود آگاه به او نزدیک شدم گلها را همراه با دستش گرفتم خیره شدم به چشمانش ، دیدم اشکهایش سرازیر شد. چشمانش معصومت خاصی داشت. لبهایش گیرایی عجیبی داشت.واقعا زیبا بود.

سکوت عجیبی در ان جاده خلوت که اطرافش پر از گل سرخ بود حکمفرما شد.گلبخت لب باز کرد و فقط یک جمله گفت : مرا نجات بده من از آن تو هستم.

تا میخواستم در جوابش بگویم که تکلیف نان و نمک حاجی چه می شود ؛ که صدای شلیک یک گلوله در جا میخکوبم کرد. هردویمان ترسیده بودیم.مثل بید میلرزیدم

گلبخت گفت: خاک بر سرم شد حاجی مارا دیده نگاه کن آنجاست.

سرم را به عقب چرخاندم دنیا به یک باره جلوی چشمانم تیره و تار شد.

هیچ توضیحی نداشتم.حاجی تفنگش را به سمت من نشانه گرفته بود.من میدانستم که اوبدون درنگ شلیک خواهد کرد .چشمانم را بستم و دستهایم را باز کردم و آماده مرگ شدم.

صدای مهیب شلیک کوه به کوه پیچید.

چشمانم را باز کردم صحنه ای دیدم که از هزاربار مردن برایم سخت تر بود.گلبخت جلوی پایم به زمین افتاده بود .زانوهایم سست شد و کنارش به زمین افتادم بی اختیار جسد خون آلود عشقم را در آغوش کشیدم.وسرش را به سینه ام چسباندم و از اعماق وجودم فریاد زدم :((گلبخت)). پژواک صدایم را همه کوه ها و دره ها و درختان و گلها شنید و بر حال من گریست .اما حاجی اکبر مغرورانه روی اسبش نشسته بود. بلند شدم به طرفش دویدم میخواستم اورا از اسبش پایین کنم.در چند قدمی اش بودم که دیدم دارد زار زار گریه میکند.از اسب به زمین افتاد رفتم کنارش تفنگش را دادم به دستش

هوش و حواسش سرجایش نبود.داد زدم حاجی:

چرا؟ چرا دخترت را با تیر زدی لعنتی؟

اگر نگران آبرویت هستی چرا منتظری بیا این هم تفنگت

بزن. شلیک کن، من هیچ مقاومتی نمیکنم، من از همان لحظه که گلبخت به زمین افتاد مردم،

دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم

بزن حاجی. من گناه کارم که عاشق شدم ، خیانت در امانت کردم.مستحق مرگم.

حاجی تفنگش را گرفت.در حالی که اشک میریخت :

_ زود باش خودت را نجات بده تا میتوانی از جلوی چشمانم دور شو

_ نه حاجی با یک گلوله خلاصم کن تا من هم هرچه زودتر کنار عشقم بروم .اما قبلش اجازه بده

که برایت بگویم چقدر دوستش داشتم بگذار بگویم که چقدر دوستم داشت.

حاجی تو خودت بهتر میدانی که عشق هدیه الهی است و هیچ کس نمیتواند مانع به وجود آمدنش شود.

_ گفتم از جلوی چشمانم دور شو.

با بغض تمام سرم فریاد کشید : تورا به روح بیگناه گلبخت ،از اینجا برو

احساس کردم حاجی اکبر از مرگ دخترش دیوانه شده ویا شاید سخت احساس گناه میکند.

بلند شدم و تا میتوانستم از انجا دور شدم .تا موقعی که در تیر رس حاجی بودم انتظار داشتم که او مرا باتیر بزند، اما وقتی گردنه کوه را رد کردم.نا امید شدم.

ناگهان صدای مهیب شلیک گلوله در سرتاسر دره طنین انداز شد.

با خود گفتم حتما خود کشی کرد!

تصمیم گرفتم برای همیشه از آنجا دور شوم.

رفتم در یک شهر دیگر

اما مگر می توانستم طاقت بیاورم ؟ افکارم به کلی فلج شده بود ، دچار عذاب وجدان شدیدی شده بودم

حیران و سرگردان در خیابانهای شهر پرسه میزدم . احساس میکردم همه مردم به چشم یک دیوانه به من می نگرند!

هر شب کابوس میدیدم . صدای شلیک گلوله حاجی از اعماق وجودم شنیده میشد.

بی اختیار گریه میکردم .

کارد صبوری ام دیگر به استخوان رسیده بود ، نمیتوانستم آنجا بمانم و دوری دیار یار را تحمل کنم .

نمیدانم چگونه خودم را در این روستا یافتم .یک نیرویی مرا به اینجا کشانده بود .همین روستا که صحنه جنایت بود ، جنایتی که شاید من سبب آن بودم.

وقتی به اینجا امده بودم هیچ یک از اهالی ده مرا نشناختند.

کودکان مرا دیوانه گفته و آزارم میدادند.

یک چیز را هرگز نفهمیدم که جریان مرگ گلبخت چگونه فراموش شده بود؟

متوجه شدم که حاجی شنوایی اش را از دست داده است.

عشق عقلم را مختل کرده بود.

شبی از شبها که مهتاب در سینه آسمان نور می پاشید فکر احمقانه و خطرناکی در ذهن پریشانم خطور کرد.

تصمیم گرفتم قبر گلبخت را بشکافم و جسد اورا با خود ببرم

وهمین کا را هم کردم . جسدش را عاشقانه از قبر بیرون کشیده و بر دوش انداخته و در اینجا اوردم و پشت آن سنگ زیر علفها پنهان کردم .

طبیعت وحشی معشوقه ام را به نیستی کشاند و گوشتهایش تجزیه شد. اما من استخوانهای اورا دارم و با تمام وجود از آن مراقبت میکنم . شبها با او زیر نور مهتاب دراز میکشم. روزها در کنارش می نشینم و با او حرف میزنم.

او مرا میفهمد ، حال مرا درک میکند و به من عشق می ورزد.

من خوشبخترین آدم این روستا هستم.

بگذار اهالی روستا هرچه دلشان میخواهد در مورد من بگویند

مرا با مردمی که هیچ نشانی از عشق در ارثیه شان نیست کاری نیست

.ازاینجا برو ودیگر هرگز به اینجا نیا و خلوت من و گلبخت را برهم نزن.از این عاشقانه غم انگیز من هم به کسی چیزی نگو...

در حالی که سخت اشک می ریخت ، اسکلت معشوقه اش را در آغوش گرفت و رفت

پایان.

|+| نوشته شده توسط سجاد در جمعه نهم بهمن 1388  |
 راه اشتباه
 

آن که سامان غزلهایم از اوست نا سرو سامانی ام را حس نکرد

عکس خودم

---------------------------------------------------------------------------------------

گریزی به کوچه های محرم

 

 

دریغا

معاویه ها زنده اند

یزیدها زنده اند ، شمر ها زنده اند...

وا حسرتا که این خون شهیدان است که بی رحمانه پایمال شده است

حسین آنروز پرچم سرخ را هرگز به زمین نگذاشت که  به جهانیان بفهماند :کل یوم عاشورا  وکل ارض کربلا...

ولی ما... امروز

بجای اینکه این پرچم سرخ را به سینه دشمن بکوبیم

پرچم سیاه به دست گرفته و به سینه ی خود میکوبیم

افسوس...

معاویه ها زنده اند

یزید ها زنده اند، شمرها زنده اند

وفقط این خون شهیدان است که پایمال شده است

زینبها اسیر شده اند

سجادها اسیر شده اند

وا حسرتا واحسرتا

منجی کجایی ؟منجی کجایی؟

|+| نوشته شده توسط سجاد در جمعه بیست و هفتم آذر 1388  |
 
رفت حاجی  به طواف حرم و باز آمد        ما به قربان تو رفتیم وهمانجا ماندیم

 

 

 

دوستان و اساتید عزیزم    دعا کنید که دوباره شور وشوق نوشتن به من بگردد

همه شما را از جان و دل دوست دارم

|+| نوشته شده توسط سجاد در یکشنبه پانزدهم آذر 1388  |
 حال و هوایم عوض شد
 

دوباره خنده...

کمی هم چاق شدم !

خیلی زیاد از عشق متنفر

عشق ، شاید عشق زود هنگام

.به من آموخت که دیگر هرگز نشوم

عاشق........................................!

من  به بخشندگی ام اعتماد چندین  ساله دارم

و او را ، آن ظالم را هزار بار برای هزارویک

ظلم و بی وفایی و خطایش می  بخشم و از خدا میخوام

در هرجای این کره خاکی که هست شاد باشد درست مثل من

 گاهی اوقات ، فقط گاهی اوقات دلم برایش سخت می سوزد ، تنهاست

 تنها ست ، حتی تنها تر از من ، من همه را دارم غیر از او    درست برخلاف

آن روزها که فقط او را داشتم ولی فقط او بود و دیگر هیچ ، حالا فهمیدم که چقدر

 

تنها بودم.

حال و هوایم عوض شد

با سار پشت پنجره جایم عوض شد

مثل سابق شعر می بافم فقط باخیلی تغییر، قافیه هایم عوض شد

حال و هوایم عوض شد

 

بدرود ای عشق  همیشه دروغ 

 

و سلام ای زندگی پر فروغ

 

 

                                                                                                                 دوستان عزیزم منتظر داستانهای جدید من باشید  قول میدهم با داستانهای زندگی مهاجرین افغانستانی در ایران  خدمت برسم

 

sajjad         alikhani

00989354425535

 

|+| نوشته شده توسط سجاد در شنبه بیستم تیر 1388  |
 
 
بالا