تبليغاتX
صدای غربت
داستان ، شعر خاطره ، درد دل
 

آن که سامان غزلهایم از اوست نا سرو سامانی ام را حس نکرد

عکس خودم

---------------------------------------------------------------------------------------

گریزی به کوچه های محرم

 

 

دریغا

معاویه ها زنده اند

یزیدها زنده اند ، شمر ها زنده اند...

وا حسرتا که این خون شهیدان است که بی رحمانه پایمال شده است

حسین آنروز پرچم سرخ را هرگز به زمین نگذاشت که  به جهانیان بفهماند :کل یوم عاشورا  وکل ارض کربلا...

ولی ما... امروز

بجای اینکه این پرچم سرخ را به سینه دشمن بکوبیم

پرچم سیاه به دست گرفته و به سینه ی خود میکوبیم

افسوس...

معاویه ها زنده اند

یزید ها زنده اند، شمرها زنده اند

وفقط این خون شهیدان است که پایمال شده است

زینبها اسیر شده اند

سجادها اسیر شده اند

وا حسرتا واحسرتا

منجی کجایی ؟منجی کجایی؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 16:15  توسط سجاد  | 

رفت حاجی  به طواف حرم و باز آمد        ما به قربان تو رفتیم وهمانجا ماندیم

 

 

 

دوستان و اساتید عزیزم    دعا کنید که دوباره شور وشوق نوشتن به من بگردد

همه شما را از جان و دل دوست دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 11:14  توسط سجاد  | 

 

دوباره خنده...

کمی هم چاق شدم !

خیلی زیاد از عشق متنفر

عشق ، شاید عشق زود هنگام

.به من آموخت که دیگر هرگز نشوم

عاشق........................................!

من  به بخشندگی ام اعتماد چندین  ساله دارم

و او را ، آن ظالم را هزار بار برای هزارویک

ظلم و بی وفایی و خطایش می  بخشم و از خدا میخوام

در هرجای این کره خاکی که هست شاد باشد درست مثل من

 گاهی اوقات ، فقط گاهی اوقات دلم برایش سخت می سوزد ، تنهاست

 تنها ست ، حتی تنها تر از من ، من همه را دارم غیر از او    درست برخلاف

آن روزها که فقط او را داشتم ولی فقط او بود و دیگر هیچ ، حالا فهمیدم که چقدر

 

تنها بودم.

حال و هوایم عوض شد

با سار پشت پنجره جایم عوض شد

مثل سابق شعر می بافم فقط باخیلی تغییر، قافیه هایم عوض شد

حال و هوایم عوض شد

 

بدرود ای عشق  همیشه دروغ 

 

و سلام ای زندگی پر فروغ

 

 

                                                                                                                 دوستان عزیزم منتظر داستانهای جدید من باشید  قول میدهم با داستانهای زندگی مهاجرین افغانستانی در ایران  خدمت برسم

 

sajjad         alikhani

00989354425535

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 22:54  توسط سجاد  | 

وقتش رسیده  حال و هوایم عوض شود

 

با  سار  ِ پشت پنجره  جایم عوض شود

 

هی کار دست من بدهد   چشم های تو

 

هی  توبه بشکنم  و  خدایم  عوض شود

 

با بیت های  سر زده  از سمت ِ ناگهان

 

حس  می کنم  که قافیه هایم عوض شود

 

جای تمام  گریه ،  غزل های ناگــــــزیر

 

با قاه قاه ِ خنده ی بی غم    عوض شود

 

سهراب ِ شعرهای من   از دست می رود

 

حتی اگر عقیده ی  رستم عوض شود

 

قدری کلافه ام    و هوس کرده ام  که باز

 

در بیت های بعد ،  ردیفم عوض شود

 

حـوّای جا گرفته  در این  فکر رنج ِ تلخ

 

انگــار  هیچ وقـت  به آدم  نـمی رسد

 

تن  داده ام  به این که بسوزم در آتشت

 

حالا  بهشت هم  به  جهنم  نمی رسد

 

با این ردیف و قافیه  بهتر  نمی شوم !

 

وقتش رسیده  حال و هوایم  عوض شود

 

 

 برگزیده از وبلاگ : گنجشکها تابوت نمی خواهند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 21:17  توسط سجاد  |